جلال با من صادق نبود

چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

جلال(اسم مستعار) با تمام توان سعی می کرد تا احساس خستگی که از شنیدن حرف های من بهش دست داده بود رو قایم کنه! لبخند مداوم و بریده بریده ای که روی صورت آفتاب خورده جلال نقش می بست، بیشتر شبیه فحشی بود که از ته دل داره نثارم می کنه.

یک لحظه سکوت حاکم شد، می خواستم قبل از اینکه به حرف زدنم ادامه بدم، مطمئن باشم که تمام اون چیزی که فکر می کردم اشتباه بوده. ازش پرسیدم: «حرف های من که خسته نکرده تو رو؟» لبخند تصنعی زد و گفت: «نه، دارم گوش می کنم»

مطمئن شدم که جواب صادقانه ای به من تحویل نداده، بهش گفتم: «راستش فکر می کنم اصلا حرف های من جالب نیستن، بهتره وقت تو رو تلف نکنم» و از جلال دور شدم، در حالیکه زیر لب زمزمه می کردم: «جلال با من صادق نبود»