Se7en ؛ هفت گناه مرگبار

دوشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۷

به نظر می آد که انسان نمیتونه خودش رو از قید و بند اعمال قبیه خارج کنه و بخاطر همین هم بارها و بارها عذاب الهی شامل حالش شده!! ولی مگر این قید و بند ها چی هستن و چرا انسانی که از روح خدا در اون دمیده شده باید به چنان تلاطمی بیافته که بین سعادت و عذاب الهی یکی رو انتخاب کنه؟ انتخاب یکی از این دو و رها کردن دیگری سخته یا اینکه مسئله خود انتخاب کردنه؟

 

دیشب فیلمی رو با نام هفت(Se7en) نگاه می کردم که مضمون اصلیش اشاره به همین موضوع داشت و به نوعی تلنگری بود بر تفکر انسان تا از لبه پرتگاه به کناری بره و ذهن خودش رو شفاف کنه تا بتونه بزرگترین انتخابش زندگیش رو انجام بده. فیلم جالبی بود, هر چند وقتی فیلم شروع شد یه جوری شدم, آخه فیلم در سال 1995 تولید شده بود و در نظر من فیلمی قدیمی به حساب می اومد, ولی وقتی تیتراژ آغازین فیلم رو دیدم نظرم کمی عوض شد, احساس کردم که فیلم جالبی میتونه باشه. شک من وقتی به یقین تبدیل شد که اسم بازیگرای مشهوری چون برد پیت(Brad Pitt) و مورگان فریمن(Morgan Freeman) رو دیدم. سکوت!! آره, از اون لحظه سکوت کردم و تمام هوش و حواسم به فیلم بود. فیلم Se7en نوشته اندرو کوین والکر(Andrew Kevin Walker) هست و به کارگردانی دیوید فینچر(David Fincher) ساخته شده. داستان فیلم حول هفت گناه(Sin) مهلک و عواقب اونها به جریان می افته و به اعتقاد جوهر فیلم که میگه:«Seven deadly sins, Seven ways to die» , اشاره به مرگبار بودن این هفت گناه داره و اینکه هر کدام از این گناه ها راهی برای رسیدن به فنا و به عبارتی مرگ هستش.

 

و اما هفت گناه, هفت گناه مرگبار(Seven Deadly Sins), بهتره اشاره ای هم به اینها بکنیم:

 

»گناه اول؛ شکم پرستی(Gluttony)

 

»گناه دوم؛ طمع(Greed)

 

»گناه سوم؛ تنبلی(Sloth)

 

»گناه چارم؛ شهوت(Lust)

 

»گناه پنجم؛ غرور(Pride)

 

»گناه ششم؛ حسد(Envy)

 

»گناه هفتم؛ خشم(Wrath)

 

خوب, اینها اون هفت گناه مهلک بودن, اما ماجرای فیلم چه ربطی به اینها داشت؟! ماجرا از اینجا شروع میشه که ویلیام سامرست(William Somerset) که نقشش رو مورگان فریمن(Morgan Freeman) بازی کرده بازرس اداره پلیس هست و آخرین روزهای کاری خودش رو داره سپری می کنه, در این حین دیوید مایلز(David Mills) که نقشش رو برد پیت(Brad Pitt) بازی کرده پیداش میشه و قرار هست که بعد از William مسئولیت هدایت گروه رو بر عهده بگیره, در این حین پرونده ای که David اون رو پیش پا افتاده تلقی میکنه, نظر William رو جلب میکنه و بعد از کمی کش و قوص, David و William مسئولیت هدایت پرونده رو بر عهده  میگیرن, قربانیان این پرونده به نوعی انتخاب شدن و علت انتخابشون هم تداوم در انجام عملی بوده که جزو یکی از این گناهان مهلک تلقی میشده.

 

David و William تمام وقتشون رو صرف پیدا کردن قاتل می کنن, William با شناختی که از روش کار FBI داره و با استفاده از کتابخونه فهرست کسایی که کتاب مربوط به این هفت گناه رو به امانت گرفتن پیدا می کنه, تا اینجای کار چندین قتل اتفاق افتاده و William تونسته آپارتمان قاتل که جان دوء(John Doe) نقشش رو بازی کرده پیدا کنه. کوین اسپیسی(Kevin Spacey) یا همون قاتل روانی, آدم عجیبیه و در نهایت زرنگی از دست دو کاآگاه جسور فرار می کنه, منتها ساعتی بعد در اوج ناباوری به اداره پلیس میره و می خواد که خودش رو معرفی کنه, البته Kevin شرطی داره, اون هم این هست که David و William به همراه اون به جایی برن تا در عوض Kevin حاضر بشه جسد 2 مقتول دیگه رو نشونشون بده.

 

Kevin دو کارآگاه رو به نقطه ای بیرون از شهر میبره, جایی که هلیکوپتر پلیس هم نتونه بره, اینجاست که David متوجه میشه که 2 مقتول بعدی زن حامله خودش بوده که بدون گناه توسط Kevin که دیوانه ای متعصب هست به قتل رسیده و بچه بی گناه هم در نهایت بیرحمی از شکم مادرش یعنی تریسی مایلز(Tracy Mills) خارج شده!! البته این رو هم بگم که Tracy که نقش اون رو Gwyneth Paltrow بازی کرده هیچ کدوم از گناهان نابخشودنی رو مرتکب نشده و شاید تنها گناهش این بوده که همسر بازپرس پرونده بوده, پرونده ای که متهمش معتقده که از سوی خدا برای پاکسازی انسان های ناشایست انتخاب شده.

 

David با فهمیدن ماجرا اسلحه کمریش رو در می آره تا Kevin رو بکشه, البته این همون چیزی هست که Kevin دوست داره اتفاق بیافته, در این بین William تمام سعی خودش رو می کنه تا David به طرف Kevin شلیک نکنه ولی David که دیگه چیزی جز کشتن قاتل همسر و فرزندش اون رو راضی نمی کنه بطرف Kevin شلیک می کنه و همه چیز تومو میشه .....

 

تمام لذت نگاه کردن فیلم به یک طرف و شنیدن جمله ای از William که اون رو از قول ارنست همینگوی در آخرین سکانس های فیلم بیان کرد,  به یک طرف !!

 

ارنست همینگوی میگه: دنیا جای زیباییست و ارزش مبارزه و نبرد رو داره .....

William با قسمت دوم این جمله موافق بود, یعنی اونجایی که میگه «ارزش مبارزه و نبرد رو داره .....», باید بگم که من هم با William هم عقیده هستم.

 

»منبع
http://en.wikipedia.org/wiki/Se7en
http://www.sevenmovie.com
http://www1.film1.nl

 

»توجه

حق نشر این مطلب متعلق به پرزیلا میباشد. لطفا در صورت استفاده از این مطلب قوانین حق نشر را رعایت فرمایید.

روستای کندوان؛ کندویی در دل کوه

 

روستای کندوان در 22 کیلومتری اسکو و 62 کیلومتری تبریز واقع شده است, شیوه بنای خانه های این روستا از نوع معماری صخره ای و به شکل مخروطی یا کله قندی می باشد که احتمالا مربوط به قرن هفتم هجری است. برخی از باستان شناسان قدمت این روستا را به دوره های پیش از اسلام نسبت میدهند. در دل این تپه های بلند که ارتفاع بعضی از آنها به چهل متر میرسد . صدها آغل، انبار و اتاقک حفر شده که بسیار دیدنی است. همچنین آب معدنی گوارایی از دل یکی از تپه های این روستا می جوشد که از شهرت فراوانی برخوردار است و برای امراض کلیوی بسیار مفید تشخیص داده شده است. این روستا به سبب ویژگی معماری صخره ای و بافت مخصوص آن در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده است.

 

 

روستای کندوان در دامنه های سهند قرار دارد و به خاطر معماری صخره ای اش معروف است. در اثر فعل و انفعالات آتشفشانی کوههای سهند، چنین منظره ای در یکی از خوش آب و هوا ترین نقاط ایران ایجاد شده است. توده ها و گدازه های مذاب آتشفشانی، به وسیله باد، برف و باران در طی هزاران سال متمادی شکل گرفته و به فرم کران درآمده است. چنین حدس زده می شود که حمله مغول ها مردم را به این روستای صخره ای کشانده است. خانه های این روستا به مانند کندوی عسل در دل کوه کنده شده اند و جالب اینجاست که عسل یکی از مهمترین سوغاتی های این روستا می باشد.

 

 

کندوان یکی از سه روستای صخره‌ای جهان است که این موجب جذابیت بی‌نظیر آن شده است. معماری روستای کندوان و جاری بودن زندگی مردم در قالب بافت قدیمی‌ آن یک استثنا در دنیا به حساب می‌آید. چرا که دیگر در ترکیه و آمریکا کسی در کاپادوکیه و داکوتا زندگی نمی‌کند. کندوان روستایی است بنا شده در صخره و تنها سازه این دهکده را سنگ‌ها تشکیل می‌دهند. خانه‌ها هرمی ‌شکل هستند و برای دام‌ها نیز حفره‌هایی در سنگ‌ها بنا شده است.

 

 

کندوان منطقه‌ای ییلاقی از رشته کوه های سهند است که مراتع سرسبزش عشایر زیادی را به آن جا می‌کشاند. چشمه آب معدنی کندوان نیز یکی از جاذبه‌های این روستای 6 هزار ساله محسوب می‌شود. آب این چشمه با کمترین درصد سنگینی برای درمان بیماری‌های کلیوی بسیار مفید است. پرفسور «دیوید رول» باستان شناس مشهور انگلیسی در سفر به ایران و کشف نخستین مسیر پستی دنیا، قدمت کندوان در این مسیر را یکی از استنادات خود برای نظریه فرود آدم «یکجانشینی بشر غار نشین و زندگی اجتماعی انسانها» قرار داده است.

 

 

کندوان درغرب شهر تبریز واقع شده که بعد از گذر از شهر اسکو و کوههای زیبا به این روستا می رسیم، معماری خاص این روستا موجب شهرت جهانی آن شده است. دامداری و کشاورزی و باغداری عمده فعالیت مردمان این روستاست، لوله کشی آب و برق در دل این سنگ ها همزیستی مسالمت آمیز بشر با محیط زیست را نشان میدهد . کندوان نمونه زیبای استفاده از طبیعت در زندگی انسان است.

 

 

 

»منابع

www.chnphoto.ir

www.mehrnews.com

www.mountra.com

هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست

شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۷

 

قبل از اینکه شروع به خوندن مطلب بکنید میخوام بدونم چقدر به این جمله اعتقاد دارین؟ این دقیقا همون چیزی هست که قبل از این بهش اعتقاد داشتین یا اینکه براتون تازگی داره؟ یه بار دیگه جمله رو بخونین: «هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست» , حالا نظرتون رو بگین!

 

شاید بپرسین که چی شد که همچین پستی زدی و این مسئله رو پیش کشیدی؟ راستش داشتم تو پی-تی وول می خوردم که یه تاپیک با همین عنوان نظرم رو جلب کرد, پست اول این تاپیک رو یکی از کاربر های پی-تی به نقل از گروه جرقه منتشر کرده بود که همینجا نقل میکنم:

 

 

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا كه دوستم برایم روایت كرد توجه كنید:
او میگفت كه پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد, زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست, به او گفتم: «بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم». او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند. ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میكند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند, من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ و گفتگویی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد, صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم». در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود. این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید, به یک کودک بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست ........

 

 

من که از خوندن این متن خیلی تاثیر گرفتم, شما رو نمی دونم!!

مجموعه کوهستانی آلوارس مهرگان

سه‌شنبه ۶ نوامبر ۲۰۰۷

 

چند وقت پیش یه سر رفتم «مجموعه کوهستانی آلوارس مهرگان», جای بسیار جالبی بود. هوایی تمیز و طبیعتی زیبا, اولین چیزی که بعد از دیدن مناظر طبیعی به ذهنم خطور کرد این بود که کاش لنز دوربین هم مثل چشم این قدرت رو داشت تا تصاویر رو همونجوری که هستند به تصویر بکشه!! همون روز چند تا عکس گرفتم.

 

چند روز بعد شروع کردم به جستجوی اینکه چرا اسم این منطقه کوهستانی رو آلوارس گذاشتن, البته باید بگم که پیشتر از اینها اسم این منطقه «آلوارس» بود که اخیرا به «آلوارس مهرگان» تغییر نام پیدا کرده, یک بار هم با بابک هزاوه در این مورد صحبت داشتم, بابک می گفت که موقعی که برای گشت و گذار به این منطقه اومده اسمش آلواریس بوده, من خیلی مطمئن نبودم ولی با جستجو در اینترنت به این نتیجه رسیدم که صحبت های بابک نه تنها بی ربط نیست بلکه کاملا هم صحیح هستش. در واقع اسم این منطقه ابتدا «آلواریس» بوده و بعد به «آلوارس» تغییر نام داده و در نهایت به «آلوارس مهرگان» تغیر نام داده.

 

عبارت زیر رو هم از جستجوی کاتالوگ ها و بروشور های آماده شده برای گردشگران پیدا کردم که عینا ذکر می کنم:


«مجموعه فرهنگی, توریستی و ورزشی آلوارس مهرگان(Alvars-E-Mehregan) بزرگ ترین پیست اسکی در فاصله 12 کیلومتری روستای آلوارس و 23 کیلومتری سرعین قرار دارد.»

 

عکس هایی که در زیر بصورت بند انگشتی مشاهده می کنید, همون عکس های هستند که در آلوارس مهرگان گرفتم. برای مشاهده آلبوم مربوط به عکس های «مجموعه کوهستانی آلوارس مهرگان» روی لینک اول و برای مشاهده گالری عکس بومرنگ روی لینک دوم که در انتهای تصاویر قرار داده شده کلیک کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آلبوم عکس مجموعه کوهستانی آلوارس مهرگان
گالری عکس بومرنگ