1312پنجشنبه دوم آذرماه، در روستای كاهك، از توابع سبزوار، و در حاشیهی كویر، زاده شد. زادگاه او را مزینان نیز گفتهاند؛ از آن رو كه در مزینان بالید و نام خانوادگی او، در اصل، «مزینانی» است.
مادرش زهرا امینی و پدرش محمدتقی نام داشت. پدر و اجداد پدری او در شمار عالمان دینی بودند.
1319ورود به دبستان ابنیمین در مشهد.
1325ورد به دبیرستان فرودسی در مشهد.
1327به عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی، كه پدرش پایهگذار آن بود، درآمد و از طریق آن با حقایق اسلامی آشنا شد.
1329سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و به دانشسرای مقدماتی (تربیت معلم) وارد شد.
1331دورهی دانشسرا را به پایان رساند و با دریافت دیپلم آن، به عنوان معلم در مدرسهی كاتبپور، در منطقهی احمدآباد مشهد، به تدریس پرداخت.
1331انجمن اسلامی دانشآموزان و دانشجویان را پایهگذاری كرد و به مدت هشت سال، تا هنگام خروج از كشور برای ادامهی تحصیل، مسوولیت جلسات هفتگی آن را، كه سخنرانی و بحث و تحقیق دربارهی مسایل عقیدتی و مكتبهای فلسفی و اجتماعی بود، برعهده داشت.
1331در حمایت از نهضت ملی و دولت دكتر محمد مصدق و اعتراض به روی كارآمدن دولت قوامالسلطنه، در یكی از روزهای دههی آخر تیرماه دستگیر و سپس آزاد شد.
1332عضویت و فعالیت در نهضت مقاومت ملی.
1332ثبتنام و شركت در كلاس ششم دبیرستان در رشتهی ادبی.
1333پایان تحصیلات دبیرستان و دریافت دیپلم كامل ادبی.
1334هر هفته دوبار در رادیو مشهد به سخنرانی پرداخت؛ عصر روز سهشنبه و جمعه.
1334 یا 1335ورود به دانشكدهی ادبیات و علوم انسانی مشهد و تحصیل در رشتهی ادبیات فارسی.
1335پایهگذاری انجمن ادبی و تصدی مسوولیت آن. در این انجمن بود كه شعر نو، برای نخستینبار، در محیط راكد و بستهی خراسان قامت برافراشت.
1336
در پی حمایت نهضت مقاومت ملی از مصدق و اعتراض به معاملات نفتی، تنی چند از اعضای نهضت در تهران و مشهد، از جمله دكتر شریعتی و پدرش، دستگیر شدند. شریعتی به مدت یك ماه در زندان قزلقلعهی تهران حبس شد.
1337تدریس در دبیرستان دخترانهی مهستی در مشهد.
1337ازدواج با بیبی فاطمه (پوران) شریعت رضوی، خواهر شهید علیاصغر شریعت رضوی(در مقابله با ارتش روس در سال 1320)، و شهید مهدی (آذر) شریعت رضوی (در اعتراض به سفر نیكسون به ایران، در 16 آذر 1332).
1337با كسب مقام اول دانشكدهی ادبیات و علوم انسانی موفق به دریافت لیسانس شد. پایان نامهی تحصیلی او ترجمهی كتاب در نقد و ادب، تالیف محمد مندور، بود.
1338
سفر به فرانسه برای ادامهی تحصیل، با بورس دولتی، به دلیل كسب رتبهی نخست در دورهی كارشناسی.
1338به جوانان نهضت ملی ایران پیوست و با كمك دوستانش در این گروه كوچك، اعلامیههای افشاگرانهای علیه رژیم شاه منتشر ساخت.
1338به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و برای رهایی الجزایر از استعمار فرانسه به مجاهدت پرداخت. در نتیجه روزی پلیس فرانسه به وی حمله و مضروبش كرد و بدین علت سه هفته در بیمارستان بستری شد.
1338تولد نسختین فرزندش، احسان.
1339 تا 1341همكاری با استادش لویی ماسینیون، در گردآوری و ترجمهی متون فارسی دربارهی حضرت فاطمه.
1339به ایران بازگشت و همسر و فرزندش را به پاریس برد.
1340در پی كشته شدن پاتریس لومومبا، رهبر آزادیخواهان كنگو، تظاهراتی از سوی سیاهپوستان در مقابل سفارت بلژیك در پاریس برگزار شد. شریعتی در این تظاهرات شركت كرد و با حملهی پلیس فرانسه دستگیر و به زندان سیته افكنده شد. در آغاز، دولت فرانسه قصد اخراج او را از آن كشور داشت، اما با حمایت قاضی دادگاه، اجرای حكم اخراج را به حال تعلیق گذاشت.
1340
شركت در كنگرهی كنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از كشور در پاریس.
1341
در پی مرگ مادرش، زهرا، به ایران بازگشت و پس از چند روز دوباره به پاریس رفت.
1341با انتشار مقالهای به افشاگر علیه انقلاب سفید شاه پرداخت.
1341با كمك دوستانش، جبههی ملی ایران (جبههی ملی دوم)، را در خارج از كشور پایهگذاری كرد. سپس مسوولیت انتشار مجلهی جبههی ملی به او واگذار شد و مدتی مسوول مجلهی ایران آزاد بود. شریعتی مقالات خود را در این مجله با نام مستعار شمع، كه از سه حرف اول نام خانوادگی و نامش تشكیل شده بود (شریعتی مزینانی، علی) امضا میكرد.
1341با كمك دوستانش، نهضت آزادی ایران را در خارج از كشور پایهگذاری كرد.
1341شركت و فعالیت در دومین كنگرهی كنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از كشور (كنگرهی وحدت)، در شهر لوزان سویس.
1341تولد دومین فرزندش، سوسن.
1342پایان تحصیلات دانشگاهی و گذراندن كلاسهای جامعهشناسی در مدرسهی تتبعات عالی و دریافت مدرك دكترا در تاریخ. برخی استادان او عبارت بودند از: لوئی ماسینیون، ژرژ گورویچ، ژاك برك و هانری لوفور. پایاننامهی دكترای او تصحیح كتاب فضایل بلخ بود.
1342تولد سومین فرزندش، سارا.
1343به ایران بازگشت و در مرز بازرگان دستگیر شد. خانوادهاش را در سر مرز رها كردند و او را به ادارهی ساواك ماكو و سپس به زندان خوی و بعد از آن به زندان رضاییه برند. سرانجام او را به تهران روانه كردند و مدت یك ماه در زندان قزلقلعه حبس شد.
1343تقاضایش برای تدریس در دانشگاه رد شد. سرانجام با رتبهی آموزگاری به تدریس در هنرستان كشاورزی (در روستای طرق مشهد)، دبیرستان پسرانهی ملكی و دبیرستان دخترانهی ایراندخت پرداخت.
1344به عنوان كارشناس وزارت آموزش و پرورش استخدام و به تهران منتقل شد و با دكتر بهشتی، دكتر باهنر و سیدرضا برقعی، كه از مسوولان بررسی كتب دینی بودند. همكاری كرد.
1344سرانجام تقاضایش برای تدرس در دانشگاه پذیرفته گردید و پس از موفقیت در امتحان استادیاری، استادیار رشتهی تاریخ در دانشكدهی ادبیات مشهد شد.
1345آغاز تدریس در دانشگاه مشهد و استقبال بینظیر دانشجویان از درسهای او؛ این در حالی بود كه شریعتی در كلاس حضور و غیاب نمیكرد. مهمترین درس او در دانشگاه، تاریخ تمدن و اسلامشناسی بود. كسی پیش از او از اصطلاح «اسلامشناسی» استفاده نكرده بود.
1347سفر به روستای كاهه و احداث پاركی در آن منطقه با همكاری مردم و كمك به روستاییان برای خرید وسایل كشاورزی.
1347به كمك زلزلهزدگان جنوب خراسان شتافت و تا یك هفته بدان اهتمام داشت.
1347ممانعت ساواك از مسافرت شریعتی به عراق با دانشجویان.
1347 تا 1351به ایراد سخنرانی در دانشگاههای مختلف كشور دعوت و با استقبال بیمانند دانشجویان روبرو شد.
1347 تا 1351به تدریس و سخنرانی در موسسهی حسینیهی ارشاد دعوت و با استقبال فوقالعادهی مردم، بویژه جوانان و دانشجویان، مواجه شد. در درسها و سخنرانیهای شریعتی بیش از پنج هزار نفر شركت میكردند كه این تعداد جمعیت بی سابقه بود. بر پایهی برنامهریزی شریعتی، حسینیهی ارشاد دارای سهبخش (تحقیق، آموزش و تبلیغ) و نُه واحد سازمانی و هر بخش شامل چند گروه بود.
1348نخستین سفر به حج و زیارت بیتالله الحرام با كاروان حسینیهی ارشاد. در این سفر، دانشجویان خارج از كشور با شریعتی ملاقات و دربارهی فلسطین و نهضتهای آزدایبخش با او مشورت كردند. سرانجام تصمیم گرفته شد برای كمك به فلسطین پول جمعآوری شود.
1349دعوت از شریعتی برای شركت در كنگرهی بینالمللی مذهب و صلح در ژاپن و عدم موافقت رییس دانشكده ی ادبیات و علوم انسانی مشهد.
1349با همكاری و تشویق شریعتی، نمایش ابوذر در دانشگاه فرودسی مشهد اجرا و با استقبال فراوان مردم روبرو شد. متن این نمایش اقتباس از كتاب ابوذر غفاری خداپرست سوسیالیست، ترجمهی و تالیف شریعتی، بود و به قلم رضا دانشور و با همكاری ایرج صغیری فراهم شده بود. كارگردان این نمایش داریوش ارجمند و بازیگر اصلی آن (در نقش ابوذر)، ایرج صغیری بود. نمایش ابوذر نخستین نمایش مذهبی در ایران بود.
1349دومین سفر به حج و زیارت بیتالله الحرام با كاروان حسینیهی ارشاد.
1350
به دستور ساواك درسهای شریعتی در دانشگاه در آستانهی برگزاری جشنهایی 2500 ساله شاهنشاهی تعطیل شد. پس از برگزاری جشنها نیز از تدریس شریعتی در دانشگاه جلوگیری و به بخش تحقیقات وزارت علوم و آموزش عالی منتقل شد. سپس حضور او در وزارت علوم نیز خطرناك دانسته شد و از او خواستند به محل كار نیاید و در خانه به تحقیق بپردازد.
1350
برای چندمین بار به ساواك احضار و از او خواسته شد دیدگاهش را در بارهی سیاستهای جاری كشور بنویسد.
1350سفر به مصر برای دیدن اهرام سه گانه. (كتاب آری این چنین بود برادر، رهاورد این سفر است)
1350تولد چهارمین فرزندش، مونا.
1350سومین و آخرین سفر به حج و زیارت بیتالله الحرام با كاروان حسینیهی ارشاد. شریعتی در این سفر به ایراد سخنرانی در كنگرهی اسلامی مكه دعوت شد، ولی سرانجام به اتهام شیهی غالی بودن از ایراد سخنرانی او ممانعت گردید.
1350در پی اعدام چند تن از جوانان انقلابی، از جمله مسعود احمدزاده و مجید احمدزاده و امیر پرویز پویان، كه شریعتی آنها را از نزدیك میشناخت، دو سخنرانی با عنوان شهادت و پس از شهادت، در حسینیهی ارشاد و مسجد جامع نارمك ایراد كرد. در سخنرانی پس از شهادت، اشارتی به در خون تپیدن مبارزان و دعوت مردم به قیام شده است. پس از این سخنرانی، تظاهراتی در اطراف مسجد صورت گرفت و پلیس عدهای را دستگیر كرد و شریعتی متواری شد.
1351نمایش ابوذر، با عنوان یك بار دیگر ابوذر، در حسینیهی ارشاد اجرا و مانند قبل با استقبال فراوان مردم روبرو شد. چند دقیقه پیش از اجرای این نمایش فردی ناشناس به حسینیهی ارشاد تلفن زد و گفت زیر سن نمایش بمب گذاشته شده است. آنگاه شریعتی پیش از اجرای نمایش به ایراد سخنرانی پرداخت و سخنان خود را چندان طول داد كه اگر بمبی در زیر سن كار گذاشته شده باشد، تنها او را از پا درآورد و به دیگران صدمهای نرساند. پس از اجرای این نمایش مردم به خیابان ریختند و شعار الله اكبر و یا حسین و دیگر شعارهای مذهبی دادند. این نمایش را دهها هزار نفر دیدند و حتی عدهای از رادیو و تلویزیون برای ضبط آن به حسینیهی ارشاد آمدند. اما شریعتی با آن مخالفت كرد و گفت ابوذر متعلق به ایمان ماست، راهی به تلویزیون شاهنشاهی نباید داشته باشد.
1351نمایش سربداران، به اهتمام گروه هنری حسینیهی ارشاد، در یك شب در حسینیهی ارشاد اجرا شد و ساواك از تكرار آن جلوگیری كرد.
1351 تا 1352مخالفت شخصیتهای واپسگرا با افكار و آثار شریعتی، چه از طریق نگارش كتاب و چه در سخنرانیهای عمومی، بیش از پیش شدت یافت. واپسگراها چنین مینمودند كه شریعتی فردی منحرف، اهل بدعت، منكر امامت و ولایت است و در حسینیهی ارشاد دست بسته نماز میخوانند و شهادت به ولایت امیرالمومنین را از اذان و اقامه حذف كردهاند.
1351سرانجام رژیم شاه تصمیم گرفت حسینیهی ارشاد را تعطیل كند؛ بویژه اینكه از چندی پیش به مناسب ماه رمضان، در برخی مساجد تهران، تبلیغات وسیعی علیه شریعتی آغاز شده و زمینهی مناسبی فراهم آمده بود. بدین ترتیب پلیس به محاصرهی حسینیهی ارشاد پرداخت و پس از درگیری با شاگردان و دانشجویان، عدهای را دستگیر و حسینیهی ارشاد را تعطیل كرد. (تعطیل كردن حسینیهی ارشاد، خواستهی مشترك روحانیون سنتی و رژیم شاهنشاهی بود و این دو با همكاری یكدیگر آنجا را تعطیل كردند. در یادداشتهای اسدالله علم، وزیر دربار شاه، آمده است كه شاه به او گفت: «چند روز پیش به تو گفته بودم كه ملاها دارند كارهایی انجام میدهند. دیدید كه خودتان مجبور شدید حسینیهی ارشاد را ببندید.» و علم میافزاید: «من گفتم كه همین دو- سه روزه حسینیهی ارشاد را میبندیم.» اسداله علم، یادداشتهای علم ( چاپ اول: تهران، انتشارات مازیار و معین، 1377)، ج 2، ص 389.
در اسناد ساواك آمده است كه شاه گفت: « ریشهی همهی اینها [معترضان]، به حسینیهی ارشاد منتهی میشود.» مركز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، حسینیهی ارشاد به روایت اسناد ساواك (چاپ اول: تهران، مركز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1383)، ص 348. نیز گفت: «اغلب ماركسیستهای اسلامی [مسلمانان مبارز]، سرنخشان از همان حسینیهی ارشاد سرچشمه میگیرد.» همان، ص 349، 356.
شاه از بسته شدن حسینیهی ارشاد بسیار خوشحال بود و هیچگاه نمیخواست دوباره باز شود. شاهد اینكه هنگامی كه ارتشبد نصیری، رییس ساواك، به اطلاع شاه رساند كه « حسینیهی ارشاد كماكان بكلی تعطیل است و تا ترتیبات صحیح و اطمینان بخش برای تجدید فعالیت آن داده نشود، افتتاح نخواهد شد»، شاه به او گفت: «شما نیستید كه در مورد افتتاح و یا عدم افتتاح تصمیم بگیرید.» همان، ص 354- 355 و 357.
دكتر علی امینی، نخستوزیر اسبق شاه، میگوید كه در آستانهی پیروزی انقلاب، به دیدار شاه رفتم و از بدرفتاری با شریعتی سخن گفتم. «وقتی راجعبه شریعتی به او گفتم، گفت اشتباه بزرگی بود. گفتم نه فقط شریعتی را، بلكه پدر شریعتی را هم گرفتهاند. گفت عجب. بعد من رفتم پیش علم. البته با شریعتی ارتباط زیادی نداشتم، ولی میدانستم كه واقعاً آخوند روشنفكری است. رفتم پیش علم، گفتم شریعیت را برای چه گرفتهاید؟ گفت این آخوندها با هم دعوا دارند. گفتم بهتر شما. این آخوند متجدد با آن آخوند جنوبشهری دارد دعوا میكند. خوب بگذارید به نفع شما این كار را بكند. بعد یك كمیسیونی معین كرد كه كتابهای او را بخوانند. گفتم آقا مگر مریض هستید. اینها اصلاًاین كتابها را نمیفهمند. آخر این چه حركتی است كه شما میكنید. بعد او را بردهاید زندان با یك عده چاقوكش و فلان گذاشتهاید. اصلاً توهین است. این كارها را واقعاً نمیدانم چه كسی تلقین میكرد.» عبدالرضا هوشنگ مهدوی، انقلاب ایران به روایت رادیو بیبیسی (چاپ اول: طرح نو، 1372)، ص 180؛ نیز بنگرید به: ع. باقی، تحریر تاریخ شفاهی انتقلاب اسلامی ایران: مجموعهی برنامهی داستان انقلاب از رادیو بیبیسی (چاپ اول: تهران و قم، نشر تفكر، 1373)، ص 238- 239.
1351به اهتمام پارهای از روشنفكران بازار و با حضور برخی شخصیتهای برجستهی اسلامی، مجلس جشنی در روز عید فطر برای بزرگداشت شریعتی تشكیل شد. در این مجلس یك جلد كتاب فاطمه، فاطمه است و سند و كلید یك دستگاه ماشین پیكان به او هدیه شد.
1351 تا 1352در پی تعطیلی حسینیهی ارشاد، شریعتی از تور ساواك گریخت و از آبان 1351 تا تیر 1352 در خانهی یكی از بستگانش در سرآسیاب دولاب در تهران مخفی شد.
1352ساواك در یك روز به منزل شریعتی و پدرش در مشهد و منزل برادر همسرش در تهران، حمله كرد. در حمله به منزل شریعتی مقداری از كتابهای او را به یغما بردند و در حمله به منزل پدر و برادر همسرش، ان دو را دستگیر كردند تا محل اختفای شریعتی را از طریق آنها بیابند و یا آنها را گروگان بگیرند تا شریعتی خود را معرفی كند.
1352اقامت خانوادهاش در تهران.
1352سرانجام شریعتی در تنها چاره را در این دید كه خود را معرفی كند. بدین ترتیب در مهرماه خود را به مركز ساواك تهران معرفی كرد و مدت هجدهماه در زندان بود كه پانزده ماه را در سلول انفرادی گذراند و سه ماه دیگر آن را با كسی همسلول بود كه رژیم او را برای كسب اطلاعات از شریعتی در سلول گماشته بود. (بدین ترتیب شریعتی، روی هم رفته، پنج بار و نزدیك به دو سال بازداشت و زندانی شد. بازداتشگاه او در مشهد و ماكو، و زندان او در تهران و پاریس و خوی و رضاییه بود. همچنین وی، چنانكه گفته خواهد شد، دو سال و دو ماه، از آغاز سال 1354 تا اردیبهشت 1356، تحت مراقبت و نظر ساواك بود. بیفزاییم كه وی به مدت نه ماه، از آبان 1351 تا تیر 1352، مخفیانه زندگی میكرد. بنابراین شریعتی، به روی هم، نزدیك به پنج سال از عمر كوتاه خویش را در بازداشتگاه و مخفیگاه و زندان و تحت مراقبت گذراند.)
1352چندماه پس از زندانی شدن، از دانشگاه بازنشسته شد. سابقهی خدمت او 21 سال بود.
1353 تا 1356كتابهای شریعتی از سوی رژیم شاه گمراه كننده و ممنوع دانسته شد و در پی آن از كتابخانهها جمعآوری گردید. بعد از این (تا اواسط سال 1356)، به كتابهای او اجازه چاپ داده نمیشد و با نامهای مستعار علی علوی، علی سبزواری، علی سربداری، علی شریفی، علی مزینانی، علی زمانی، علی سبزواری زاده، شیخ علی اسلامدوست، محمدعلی آشنا، محمدعلی اثنیعشری، محمدعبدالخطیب مصری، م. رفیعالدین، شمع، احسان خراسانی، رضا پایدار، كمالالدین مصباح و… چاپ میشد.
1353سرانجام استاد محمدتقی شریعتی، پس از تحمل یك سال زندان، تنها به جرم پدر دكتر شریعتی بودن! از زندان آزاد شد.
1353در آخرین روزهای این سال از زندان آزاد شد. آزادی او به علت فعالیتهای دفاعی دوستان و شاگردانش در محافل بینالمللی و تقاضای ژاك برك از شاه بود. ژاك برك، استاد دانشگاه سوربن، كه شریعتی در پاریس شاگردش بود، با شاه در سویس كه برای گذراندن تعطیلات زمستانی رفته بود، ملاقات كرد و از او خواست شریعتی از زندان آزاد شود.
1354رژیم كه از دستگیری و حبس شریعتی طرْفی نسبته و نتیجهای نگرفته بود، بر آن شد تا با او به طرز «علمی»! برخورد كند. بدین منظور كمیتهای به نام «شریعتی شناسی» كه در آن افرادی چون رضا عطارپور، معروف به حسینزاده، از همكاران ساواك، و تنی چند از محققان رژیم و زندانیان سیاسی بریده، عضو بودند. كار این كمیته مطالعهی اثار شریعتی و شنیدن نوار سخنرانیهای او برای جعل كتاب و نوار به نام شریعتی بود.
1354رژیم شاه برای وانمود كردن همكاری شریعتی با رژیم و برای تحقق هدف كمیتهی شریعتی شناسی، كه مخدوش كردن چهرهی او به طرز علمی! بود، یك سلسله از درسهای شریعتی را كه پیشتر با عنوان انسان، اسلام و مكتبهای مغرب زمین منتشر شده بود، با عنوان مجعول، «ماركسیسم، ضد اسلام» در روزنامهی كیهان به چاپ رساند. در پی این توطئه، شریعتی از طریق دكتر احمد صدر حاج سید جوادی به مسوولان روزنامهی كیهان اعتراض كرد و آنها غذر آورند كه تقصیری ندارند و ساواك این مقاله را فرستاده است. سرانجام با اعتراض انجمن اسلامی دانشجویان آمریكا و كانادا و افشاگری دوستان و شاگردان شریعتی، این توطئهی رژیم افشا و خنثی شد.
1354 تا 1356تحت مراقب و نظر ساواك قرار داشت و امكان فعالیت و سخن گفتن و منتشر كردن كتابهایش از وی سلب شد. خود میگفت: نوع زندانم تغییر كردهو از زندان دولتی به زندان خانه منتقل شدم. در این مدت چند بار به ساواك احضار شد و یا مقامات بلندمرتبهی ساواك، به صورت سرزده، به خانهاش میرفتند.
1355پسرش را، كه از نظر امنیتی به علت ارتباط با جوانان مبارز به مخاطره افتاده بود و ممكن بود در پروندهی او هم تاثیر بگذارد، برای ادامهی تحصیل به خارج از كشور فرستاد.
1356در پی نامه ی سرگشادهی دكتر علی اصغر حاج سیدجوادی در اعتراض به فساد و اختناق رژیم، مجلسی به افتخار وی و با حضور عدهای از مبارزان تشكیل شد. در این مجلس، شریعتی و مهندس بازرگان و حاج سید جوادی در ضرورت یك حركت سازمان یافته به منظور مبارزه با رژیم استبدادی شاه صحبت كردند. این مجلس، چند بار دیگر، برای تحقق پیشنهاد فوق، تشكیل شد و سرانجام جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر تاسیس گردید.
1356به علت هجرتی كه در پیش داشت از عضویت هیات مدیرهی صندوق خیریهی فاطمهی زهرا در روستای كاهه استعفا خواست. همچنین دو قطعه زمین را، كه در آن روستا داشت، از طریق آن صندوق، به مردم آنجا واگذار كرد.
1356تشكیل جمعیت سادهزیستی، با همكاری دكتر محمد مفتح، مهندس عباس تاج، رضا اصفهانی، محمدمهدی جعفری و عدهای دیگر از روشنفكران دینی.
1356بر آن شد، به هرگونه ك شده است، از ایران هجرت كند. از این رو چون دانست كه از كشور ممنوعالخروج است، سه راه را برای هجرت پیشبینی كرد: گرفتن دعوتنامهای رسمی از مقامات دانشگاهی الجزایر برای تدریس در آنجا؛ خروج مخفیانه از مرز، گرفتن گذرنامه با نامی دیگر. هر سه راه به سعی دوستان شریعتی بررسی و، سرانجام، مشخص شد كه همه ی پروندههای شریعتی به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی است و نه علی مزینانی. حال آنكه نام خانوادگی او، در اصل، و چنانكه در شناسنامهاش بود، مزینانی است و نه شریعتی یا شریعتی مزینانی. بدین ترتیب شریعتی از راه سوم وارد عمل شد و با تدابیر ویژهای به نام علی مزینانی گذرنامه گرفت.
1356در 26 اردیبهشت، به مقصد بلژیك هجرت خود را آغاز كرد. به هنگام توقف هواپیما در آن، بدون هیچ برنامهی قبلی و باحتمال قوی برای رعایت تدابیر امنیتی، از هواپیما پیاده شد و پس از یك روز یا یك شبانهروز توقف در آن با هواپیمای دیگری به بلژیك رفت. سپس دو یا سه روز در بروكسل توقف كرد و از آنجا به انگلستان رفت تا از همسر و فرندانش، كه قصد پیوستن به او را داشتند، استقبال كند. در این مدت چند روز به فرانسه رفت و سپس در شب 26 خرداد به انگلستان برگشت و منتظر خانوادهاش ماند كه قرار بود 28 خرداد به مقصد انگلستان هجرت كنند.
1356چند روز پس از هجرت شریعتی از كشور، ساواك از غیبت او مطلع شد و سخت به تكاپو و تلاش افتاد او را بیابد. سرانجام ساواك د راواسط خرداد كشف كرد كه شریعتی با گذرنامهی علی مزینانی از كشور خارج شده است. از این رو ساواك برای وادار كردن شریعتی به بازگشت و یا امتیاز گرفتن از او، از خروج همسرش جلوگیری كرد.
در روز 28 خرداد همسر و فرزندان شریعتی به قصد خروج از كشور روانهی فرودگاه شدند. در آنجا اعلام شد كه شریعت رضوی (همسر شریعتی)، ممنوعالخروج است. بدین ترتیب وی با فرزند خرسالش (مونا)، در ایران ماندند و دو فرزند نوجوانش (سوسن و سارا)، به مقصد انگلستان و پیوستن به شریعتی از ایران خارج شدند.
1356در 28 خرداد دو فرزند شریعتی به لندن رسیدند و شریعتی در فرودگاه به استقبال آنها شتافت و از آنجا به محل اقامتشان رفتند. ساعت هشت صبح یكشنبه 29 خرداد پیكر شریعتی را در آستانهی در ورودی اتاق، كه پنجرهاش باز شده بود، به پشت افتاده و در حالی كه بیناش سیاه و باد كرده بود، بیجان یافتند.
1356سرانجام روزنامههای اطلاعات و كیهان، پس از چند روز سكوت دربارهی درگذشت شریعتی، در 31 خرداد اعلام كردند: مرحوم دكتر علی شریعتی كه برای درمان ناراحتی چشم و كسالت قلبی خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سكتهی قلبی درگذشت. همچنین در روزنامهی كیهان دوم تیر آمده بود: دكتر شریعتی از مدتی قبل از بیماری قلبی در رنج بود و سرانجام در 29/3/56 بر اثر آخرین حملهی قلبی بدرود حیات گفت. حال آنكه شریعتی در سراسر عمر خود حتی یك بار هم به پزشك قلب رجوع نكرده بود. او نه برای «كسالت قلبی» خود به انگلستان رفته بود و نه از «مدتی قبل» بیماری قلبی داشت. پس از آزادی از آخرین زندان، نواری از ضربان قلب او توسط دكتر محمود فرهودی (استاد دانشگاه علوم پزشكی)، كه اینك گواه هستند، برداشته شد. نتیجهی كار دیوگرافی رفع هر گونه نگرانی كرد و نشان داد كه شریعتی از ناحیهی قلب كاملا سالم است.
1356گروهی از اعضای ساواك، به سرپرستی یك افسر امنیتی، برای تصاحب پیكر شریعتی و انتقال به ایران، وارد لندن شدند. نقشهی رژیم شاه این بود كه پیكر شریعتی را در برنامهی «دولتی» و با حضور مقامات رسمی كشور به ایران حمل كنند و احترام صوری، خود را بیگناه نشان دهند. اما با هوشیاری خانواده و دوستان شریعتی و دانشجویان خارج از كشور و اعضای نهضت آزادی ایران در خارج از كشور، نقشههای رژیم نقش بر آب شد، و وكیل احسان شریعتی از دولت انگلیس خواست پیكر پدرش به ماموران ایران تحویل داده نشود.
1356پیكر شریعتی در بعدازظهر جمعه سوم تیر، با مشاركت صادق قطبزاده، عبدالكریم سروش و كمال خرازی، غسل داده و كفن شد. آنگاه امام جماعت مسجد هامبورگ، حجت الاسلام محمد مجتهد شبستری، و تنی چند از دوستان شریعتی، بر پیكر او نماز گزاردند.
1356خانواده و دوستان شریعتی، پس از گفتگوهای فراوان، بر آن شدند پیكر شریعتی را در زینبیه دفن كنند. بدین ترتیب در روز یكشنبه، پنجم تیر، پیكر شریعتی از لندن به دمشق منتقل شد. در آنجا امام موسی صدر، دوستان شریعتی و بزرگان سوری و لبنانی و فلسطینی بر پیكر او بار دیگر نمازگزاردند و پس از طواف در حرم حضرت زینب- س- در كنار آن حضرت به خاك سپردند.
»منبعwww.drshariati.org