نشانه گیری سلاح های شیمیایی به سوی قربانیان بی گناه

چهارشنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۰۷

بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی بود, همه جا ساکت و آرام بود, مردم خسته که از صبح زود تا سر ظهر مشغول کار و فعالیت روی زمین های کشاورزی بودند لختی آرام گرفته بودند تا بلکه چرت بعد از نهار خستگی رو از تنشون بیرون کنه. چه سکوتی! انگار که آرامش قبل از طوفان باشه ....... روز ۲۸ ژوئن ١۹۸۷(۷ تیر ۱۳۶۶).



»این بار راوی پروین است!!
پروین, زن جوان, درشت اندام، سبزه رو و با مژگانی بلند و برگشته بود که وقتی بمب ها فرو ریختند در حال استحمام بود. با اینکه چند ساعتی از ظهر می گذشت، اما تنها او بیدار بود, چرا که بقیه افراد خانواده هنوز از خواب پس از نهار، بیدار نشده بودند. خان آنها هم مانند بسیاری از منازل سردشت (در مرز ایران و عراق)، از اتاقهایی تشکیل می شد که گرداگرد باغچه ای ساخته شده بودند که شاخسارهای درختانش سنگین از بار میوه، خم شده و به روی حوض وسط حیاط، سایه افکنده بودند. از هیچ چیز، حتی لباسهایی که روی طناب پهن شده بودند تا خشک شوند، حرکتی دیده نمی شد. هیمنطور که داشت صابون روی صورتش را با آب می شست، از شنیدن صدای مادرش تعجب کرد. او می گفت: "بیا بیرون، هواپیماهای جنگی در آسمان هستند!" پروین این لحظه را خیلی خوب به یاد دارد که مادرش آرام بود. چرا که در سال ١۹۸۷(۱۳۶۶)، جنگ عراق و ایران با شدت جریان داشت و معمولا هواپیماهای جنگی برفراز سردشت دیده می شدند. چون برای بازگشت به عراق، باید از بالای مناطق مرزی می گذشتند.

پروين واحدی می گوید: «گاز در تمام بدنم چرخیده و بیشتر اعضای آن را از کار انداخته است. پزشکان نمی دانند چطور من هنوز زنده ام»

پروین چند روز پیش برای شرکت در جشن به دنیا آمدن برادرزاده اش به این شهر آمده بود که در منطقه کوهستانی کردستان ایران قرار دارد. او برای رسیدن به خانواده، ١۲ساعت سفر کرده بود. به محض اینکه پروین پایش را از حمام بیرون گذاشت، چند انفجار قوی سکوت را شکست، زمین را لرزاند و شیشه ها را خرد کرد. پروین می گوید: «ما در خانه را باز کردیم. ۱۰۰ نفر در کوچه بودند که همگی فریاد می زدند. در گیر و دار این گیجی و هرج و مرج، ناگهان آژیر خطر به صدا در آمد و همه موقتا ساکت شدند. این آژیر از حمله شیمیایی خبر می داد. اما من مفهوم این مقوله را درک نمی کردم. هیچکداممان درک نمی کردیم. ما هیچ تجربه ای در مورد بمب شیمیایی نداشتیم. مردم شروع به فریاد زدن کردند که ما دهان و بینیمان را با پارچه بپوشانیم. بنابراین به لباسهای روی بند چنگ انداختم، آنها را در حوض خیس کردم و روی (صورت) اعضای خانواده، بچه هایمان و تا آنجا که دستم می رسید، همسایه ها گذاشتم. هوا مثل شکر طعم شیرین داشت و بوی سیر به مشام می رسید. من اصلا به فکر خودم نبودم و فقط می خواستم خانواده ام را نجات دهم.»



طولی نکشید که آثار شوم این گاز خود را نشان داد که بدترین اثرش، سوزاندن بسیار شدید است. گاز خردل در ظرف چند ساعت اعضای دستگاه تنفسی، چشمها و پوست را می سوزاند. پوست پروین هم شروع به سوزش کرد و دستها و پاهایش پر از تاول شد. حال همۀ اعضای خانواده اش بد بود و همگی چشمشان را می مالیدند. بدنهای آنها نیز پر از تاولهای وحشتناک ملتهب و قرمز بود. همه خانواده داخل سه ماشینشان پریدند و به بیمارستان رفتند. بیمارستان غلغله بود و کسی نبود که به داد مراجعین برسد. به همه گفتند که به شهرهای بزرگ بروند. بنابراین همه به خیابان ریخته بودند و مصدومین را می بردند. در عین حال همگی بی اختیار استفراغ می کردند. پروین و خانواده اش به سمت مهاباد حرکت کردند. او می گوید: «چون حال همه بد بود، به نوبت رانندگی می کردیم. وقتی به رودی یا جویی می رسیدیم، از ماشین بیرون می آمدیم و در آب دراز می کشیدیم. چرا که سوزش خیلی بدی بود.» در نزدیکی مهاباد به محلی رسیدند که در حیاطش چند آمبولانس پارک شده بود. او می گوید: «ما تقاضای آمبولانس کردیم، ولی آنها فقط به ما آمپولی زدند و ما را راهی کردند.»
آنها ساعت ده و نیم شب به بیمارستان مهاباد رسیدند. در بیمارستان، پروین را زیر دوش بردند. این آخرین چیزی است که او به یاد دارد. پروین بیش از سه هفته بعد، در بیمارستانی در شهر بروکسل در بلژيک به هوش آمد. او ١۸ روز در تهران در حالت اغماء به سر برده و ۸۵ درصد پوستش سوخته بود. وی یک ماه بعد را هم در بروکسل گذراند.

واقعیت این است که تا آن لحظه، هیچ فرد غیرنظامی در جهان چنین تجربه ای نداشت. چرا که بمبهای خردلی ای که در آن بعد ازظهر روی سردشت ریخته شدند، نخستین استفاده از سلاحهای شیمیایی بر علیه غیرنظامیان در تمام دنیا بود. در ماههای پس از آن ارتش صدام حسین این بمبهای مرگ زا را روی چند دهکدۀ ایرانی و مناطق کردنشین کشور خودش هم ریخت، که یکی از این دفعات بمباران منحوس حلبچه بود. گرچه به موازات ادامه کار غیر انسانی صدام، پیامدهای حملات شیمیایی به سرعت شناخته شد، اما در آن بعد از ظهر مردم سردشت گیج شده بودند و نمی دانستند چه اتفاقی دارد رخ می دهد. بمبهای محتوی گاز خردل را طوری درست کرده بودند که اطمینان حاصل شود از بمبهایی که در جنگ جهانی اول در «ایپر» بلژیک به سر نظامیان ریخته شد، کاری تر باشد.



»بمب های شیمیایی بزرگترین جنایات جنگی صدام حسین
به کارگیری سلاحهای شیمیایی توسط عراق در طول هشت سال جنگ تحمیلی از آذر 1361 آغاز شد. ابتدا عراق مقدار محدودی از سولفور موستارد (عامل تاول زا) را به منظور درهم شکستن مقاومت رزمندگان ایران در تک های شبانه مورد استفاده قرار داد، پس از آن در سال 1362 در پیرانشهر و پنجوین از سلاحهای شیمیایی استفاده کرد. عراق در اواخر 1363 به علت اعتراض های اروپا و نیز علنی شدن ابعاد گسترده کاربرد این جنگ افزارها در جنگ با ایران موقتا از بکار گیری این سلاحها در جنگ منصرف شد. استفاده از سلاحهای شیمیایی در بعد وسیع توسط عراق از اوایل زمستان 1364 که رزمندگان ایران با عملیات گسترده خود توانستند شهر فاو عراق را تصرف نمایند، مجددا آغاز شد.



عراق بار دیگر در اوایل سال 1366 از جنگ افزارهای شیمیایی به طور انبوه در جبهه مرکزی سومار استفاده کرد. پس از عملیات والفجر 8 نیروهای عراقی به قدری از مواد سمی شیمیایی استفاده کردند که گستردگی آن تا آن زمان نظیر نداشت. حدود هفت هزار گلوله توپ و خمپاره حاوی مواد سمی علیه مواضع نیروهای ایران شلیک شد. ظرف 2 روز هواپیماهای عراقی به طور مداوم بیش از هزار بمب شیمیایی در صحنه عملیات فرو ریختند. بمباران شیمیایی شهر مرزی سردشت توسط عراق در هفتم تیر 1366 فجیع ترین و وحشتناکترین تهاجم از این نوع بود که منجر به کشته و مجروح شدن عده بسیاری از مردم غیرنظامی محلی شد. جمهوری اسلامی ایران این تهاجم را غیرانسانی اعلام کرد و شهر سردشت را نخستین شهر قربانی جنگ افزارهای شیمیایی در جهان بعد از بمباران هسته ای هیروشیما و ناکازاکی نامید. وحشیانه ترین مورد استفاده عراق در 25 اسفند 1366 در حلبچه بود که وسیع ترین مورد استفاده از جنگ افزارهای شیمیایی از زمان جنگ جهانی اول تاکنون به شمار می رود که حداقل پنج هزار تن از مردم کرد و مسلمان این شهر را به کام مرگ فرستاد و هفت هزار تن دیگر را مجروح کرد. نیروهای عراقی با استفاده از گاز خردل، اعصاب و سیافوژن به طور مجزا و با فاصله کوتاه، به صورتی که مانند «کوکتل بسیار سمی» درآیند حلبچه را بمباران کردند.

»کلام آخر
امروز سال ها از بمباران شیمیایی نخستین شهر غیر نظامی تاریخ, شهر سردشت در آذربایجان غربی ایران می گذرد. سردشت شهری تاریخی و کوهستانی، بر فراز دامنه های زاگرس که شب‌های بی انتهایش همچنان از بمباران 550 تن « گاز خردل آرسنیک دار» معروف به «گاز خردل کثیف» توسط رژیم بعث عراق در 7 تیر 1366 رنج می برد. گاز خردل که به گفته محققان تا 50 سال آینده همچنان در طبیعت باقی می ماند، در گندم های دیمی منطقه, نان شب سفره مردمی می شود که خود همچنان شب های سرد زندگی رنج آورشان را با سرفه های ممتد از گاز خردل به صبح می رسانند تا شاید سحری دیگر را در تابوت تن خود که همچنان گاز خردل بعد نوزده سال در آن به بازی مرگ و زندگی می پردازد, برای خود و فرزندانشان باز یابند.

۵۰ هزار جانباز شیمیایی در سراسر كشور زندگی می كنند كه یك هزار و ۳۲۴ نفر از آنان را جانبازان شیمیایی سردشت تشكیل می دهند.



به گفته «ژوست هیلترمن» از گروه بحرانهای بین المللی، جمهوری اسلامی از این حادثه درس گرفت که «به هرقیمتی شده از آسیب پذیر بودن پرهیز کند و در هنگام مواجهه با ابرقدرت جهانی، به کنوانسیونها و پیمان نامه های بین المللی اعتماد نکند.» کما اینکه آقای رفسنجانی رییس وقت مجلس ایران، دو ماه پس از اعلام آتش بس اظهار داشت که «جنگ به ما آموخت که قوانین بین المللی چیزی جز نوشته ای روی کاغذ نیستند.»


»منابع
مهر نیوز www.mehrnews.ir
نگاه نو www.negaheno.net
خبرنگار www.khabarnegar.org

انگار کسی گفت: «میم‌ مثل‌ مادر»





چه کار کنیم! از قافله عقب هستیم ولی این عقب بودن به این معنی نیست که هیچ وقت به سرمنزل مقصود نمی رسیم!! انگار یه چیزی در وجودم می گفت که باید این فیلم رو ببینم(میم‌ مثل‌ مادر), نمی دونم چرا ولی یه حسی می گفت که کلی احساس (احساس ناب) توی این فیلم انتظارم رو می کشه. انتظار چه چیزی رو داشتم؟ گاهی وقت ها آدم تاسف می خوره که هنرمند هایی مثل «رسول ملاقلی پور» زیر خاک هستند و دنیای رنگارنگ این بیرون از وجود چنین آدم هایی محروم هست. وقتی به حس و حالی که در فیلم جاری بود فکر می کنم دوست دارم فریاد بزنم و هر چی درد و رنج در وجود خودم احساس می کنم در یک کلام خلاصه کنم: «مادر»



گلشیفته فراهانی: ملاقلی‌پور از این فیلمی که شما می‌بینید، می‌خواست، شوک بیشتری به تماشاگر بدهد که آقای محمدی گفت: «دست نگه‌ دارید چون دیگر واقعا تماشاچی نمی‌تواند تحمل کند».



من به فیلم «میم‌ مثل‌ مادر» تنها به دید یک فیلم نگاه نمی کنم, مطمئنا این فیلم نمایی از تصویری هست که در گوشه گوشه ی این مرز و بوم داره به صورت زنده پخش میشه ! نقش برجسته این فیلم مادری هست که عشق به فرزند, اون رو باز می داره از اینکه قتل نفسی رو مرتکب بشه, هر چند در این راه مجبور باشه که همسرش رو که پدر فرزندش هست از دست بده.



رسول ملاقلی‌پور: از نسل ما گذشته است که نگاهی دیگر و متفاوت به جنگ ارائه کنیم که از جنس نگاه نسل امروز باشد. نسل ما قدرت ریسک و توانای ریسک را از دست داده‌ است، ولی اگر یک فرد جوان یک سینماگر جوان با استعداد پیدا شود، می‌تواند با خلاقیت‌های که دارد از ادبیات جنگ به بهترین شکل استفاده کند.



کارگردانی و فیلمنامه نویسی این فیلم رو «رسول ملاقلی پور» بر عهده داشت که چندی پیش جهان فانی رو بسوی دیار باقی وداع گفت.



گلشیفته فراهانی: آرامشی که در وجود مرحوم ملاقلی‌پور موج می‌زد، از ایمان واقعی و اخلاص وی در کارهایش حکایت می‌کند.




بازیگران این فیلم گلشیفته فراهانی(مادر)، حسین یاری(همسر)، شراره دولت آبادی، جمشید هاشم پور، سحر دولتشاهی، امیرحسین صدیق، مرضیه برومند، حنانه شهشهانی و بازیگر خردسال: علی شادمان بودند که به حق نقشی به یاد ماندنی از خود بر پرده سینما بر جای گذاشتند.



»قسمتی از گفتگوی رسول ملاقلی پور و گلشیفته فراهانی [به نقل از ایسنا]

« میم مثل مادر», زن «نجات یافتگان» سالها بعد از جنگ

رسول ملاقلی‌پور در ادامه نشست خبری درباره‌ی شخصیت زن و مادر در فیلم اخیرش گفت: قبل از «میم ‌مثل مادر» نیز برخی شخصیتها و داستانهای فیلم‌هایم‌ درباره‌ زنان بوده همچون «نجات یافتگان» و «هیوا» که هر دو این فیلمها نیز با موضوع جنگ ساخته شده‌ بودند، اما اینکه به شدت درگیر موضوع بشوم و شخصیت اصلی فیلم یک زن باشد، درمجموعه کارهایم نبوده است. وی درباره‌ این دیدگاه که مطرح می‌شود، « میم مثل مادر» قسمت دوم «نجات یافتگان» است، می‌گوید: می‌توانیم به آن دید نگاه بکنیم که زن «نجات یافتگان» که در جنگ بود، حال پس از گذشت سالها تشکیل زندگی داده و می‌تواند دچار چنین مشکلات و عوارضی که سپیده به آنها دچار شده باشد.





گلشیفته فراهانی: از نقش سپیده ترسیده بودم

گلشیفته فراهانی نیز که درباره‌ی نقش مادر و ایفای نقش در سه دوره‌ی متفاوت سنی در فیلم «میم ‌مثل مادر» سخن می‌ گفت، معتقد است: قطعا نقش سپیده در «میم مثل مادر» از آن جا که سه نقش متفاوت را در خود داشت و موقعیت خوبی برای بازی بود اگر به هر بازیگر دیگری پیشنهاد می‌شد، می‌پذیرفت. وی افزود: تقریبا یک‌سال قبل از شروع فیلمبرداری و در دوره‌ای که هنوز آقای ملاقلی‌پور داشتند فیلم‌نامه را می‌نوشتند ما صحبت کردیم و تا شروع فیلمبرداری یک‌سال وقفه افتاد.

فراهانی همچنین متذکر شد: خودم هم برای ایفای این نقش به خودم اطمینان نداشتم و تا لحظه‌ی آخر فیلمبرداری می‌خواستم فرار بکنم، چون ترسیده بودم. به هر حال تصمیم گرفتم به دلیل نوع نقش که به نوعی "جنگ" با خودم و کارم بود، آن را قبول کنم.





ملاقلی‌پور: گلشیفته فراهانی انتخاب اول و آخرم بود

رسول ملاقلی پور نیز درباره‌ی انتخاب گلشیفته فراهانی گفت: انتخاب اول و آخرم برای نقش سپیده خانم فراهانی بود درحالی که یک عده نظرشان این بود که خانم فرهانی به دلیل سن کم‌ شان برای این نقش مناسب نیست، اما از ابتدا به یک موضوع معتقد بودم و آن هم توانایی یک بازیگر بود. اگر یک بازیگری توانا باشد می‌تواند از عهده نقش برآید. درعین حال طبیعتا توانایی ایشان را در فیلمهای دیگر دیده بودم به خصوص فیلم "اشک سرما" مطمئن بودم ایشان از عهده نقش به‌راحتی برخواهند آمد و در روزهای اول بازی ایشان، مطمئن شدم انتخاب اول من انتخاب درستی بوده است.





ملاقلی‌پور: مخاطب به شدت از صحنه‌های فیلم متاثر می‌شود

ملاقلی‌پور درباره‌ی برخورد و بازخورد مخاطبین در روزهای آغاز اکران فیلم معتقد است: هر کاری اگر با علاقه و نیت پاک انجام شود، قطعا مخاطب خواهد داشت، حال این کار می‌تواند سینما یا هر اثر هنری دیگری باشد. وقتی «میم مثل مادر» را با تماشاگران در سینما دیدم، به این نتیجه رسیدم که احساس اولیه‌ای که درباره‌ی این موضوع و این کار به خصوص در مرحله ساخت داشتم اشتباه نبوده است. مخاطب از اول تا آخر فیلم در سکوت می‌نشیند و با فیلم ارتباط برقرار می‌کند و به شدت از بیشتر صحنه‌های فیلم متاثر می‌شود، بنابراین همین برای من ارزشمند است، چون مخاطب تاثیری که مد نظرم بوده از فیلم «میم‌ مثل مادر» گرفته است.





ملاقلی‌پور: نمی‌خواستم با احساس مخاطب بازی کنم

ملاقلی‌پور در ادامه‌ی این نشست درباره‌ی تاثیری احساسی که فیلم برمخاطب می‌گذارد، تاکید کرد: قصد نداشته‌ام با احساس مخاطب بازی کنم. ولی به هرجهت موضوعی که در «میم مثل مادر» مطرح شد، قطعا مشخص بود بر مخاطب از لحاظ احساسی تاثیر می‌گذارد درعین حال فکر نمی‌کردم چنین تأثیری هم روی تماشاگر بگذارد.

این کارگردان در ادامه گفت: اواسط فیلمبرداری بود که بخشی از مونتاژ فیلم هم همزمان انجام شده بود و آقای‌ منوچهر محمدی - تهیه کننده فیلم- صحنه‌های را دیدند و به من گفتند فیتیله را بده پایین، ممکن است اگر این‌طوری بروی جلو، نتوانیم تماشاچی را کنترل کنیم. طبیعتا از نیمه فیلم به بعد، فیتیله بیش از حد احساسی فیلم را دادم پایین، بنابراین اگر دست خودم بود، قطعا به مراتب فیلم احساسی‌تر از این در می‌آمد، چون رابطه‌ی یک مادر و فرزند بود.





گلشیفته فراهانی: کودک در این فیلم یک استثناء بود

گلشیفته فراهانی نیز درباره چگونگی ارتباط با کودک فیلم گفت: ابتدا احساس می‌کردم، خیلی باید بگذرد که علی با من ارتباط بگیرد و به من عادت بکند. ولی علی کاملا مثل یک مرد بالغ بود. وقتی در کنار گروه بود ما اصلا احساس نکردیم، بچه‌ای در کنار ماست. آنقدر به همه چیز گوش می‌کرد و حتی اظهار نظر می‌کرد به مرور که فیلمبرداری جلوتر می‌رفت من و علی با هم ارتباط‌ مان نزدیک‌تر می‌شد. وی معتقد است: علی یک هدیه الهی برای فیلم ما بود، یعنی اگر هر کس دیگری بود، نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد.

ملاقلی پور نیز در ادامه ضمن اشاره به نقدهای مطرح شده در مطبوعات گفت: بعضی جاها در نقدهای مطرح شده درباره انتخاب علی نوشته‌اند، که انتخاب من درباره‌ی علی کوچولو خیلی زیرکانه بوده است چون رفتم پسر معلولی را انتخاب کردم که اتفاقا «ب» را «ن» تلفظ می کند. کسی که این نقدها را می‌نوشت توجه‌ نکرده بود که سعید تا پایان فیلم همه «میم» ها را «ب» می‌گوید. واقعا نمی‌خواهم به منتقدین توهین بکنم چون معتقدم یک تعدادی از منتقدین ما دانش سینما را دارند و خوب می‌شناسند و اثر را نقد می‌کنند، نه صاحب اثر و آدمها را، در حالی که این منتقد محترم توهین آمیز درباره معلولها نقد نوشته بود اما بخش اعظمی از آن معلولهای که من با آنها کار کردم در مدت کوتاه سینما را خوب شناختند.

ملاقلی‌پور گفت: علی بسیار بچه سالمی است و مشکل بزرگ من، شاید مشکل ما با این پسر بچه این بود که بیش از حد باشعور بود و نمی‌توانستیم به او کلک بزنیم و این هنر را داشت که همه «م» ها را «ب» تلفظ کند. با او خیلی اتفاقی در ایلام آشنا شدم و همانجا نظرم را جلب کرد، طبیعتا سراغ هیچ بچه دیگری نرفتم.





« میم مثل مادر » رنج‌نامه یک مادر است

ملاقلی‌پور در پاسخ به اینکه آیا انتشار اخبار تأثیر فیلم بر مخاطبین در مطبوعات بر فروش فیلم تاثیر نخواهد گذاشت، تأکید کرد: فیلم «میم مثل مادر» یک فیلم تلخ و سیاه نیست، بلکه رنج‌نامه یک مادر است و تصورم این است که نمی‌تواند تاثیر منفی بر روی مخاطب داشته باشد.

همچنین ملاقلی‌پور درباره‌ی صحنه بیرون کشیدن صدام از گودال که در فیلم میم‌مثل مادر به آن اشاره شده است گفت:فرض کنید 20 سال دیگر این فیلم برای نسلی دیگر می‌خواهد به نمایش درآید، باید بگویم در چه تاریخی این فیلم ساخته شده است و در عین حال برای من خیلی اهمیت داشت که در این فیلم عامل اصلی این جنایت را نشان بدهم گرچه کشورها و قدرتهای دیگر هم بودند ولی عامل اصلی‌اش صدام بوده است. من طبیعتا از دستگیری صدام به این شکل فضاحت‌بار خیلی خوشحال بودم و لازم دیدم در این فیلم هم به یک شکلی آن را نشان بدهم.





زن شیمیایی فیلم « میم مثل مادر » دچار مشکلات اساسی نیست اگر بروید ...

این کارگردان همچنین مطرح کرد: اگر دقت کنید در فیلم یک جایی سپیده می‌گوید، از جمعیت 12 هزار نفری سردشت هشت هزار نفر آن روز شیمیایی شدند و از آن هشت هزار نفر طبیعتا نصف آنها خانمها بودند آیا می‌دانید آن ها بعد از شیمیایی شدن چه مشکلات اساسی دارند؟ آنها دچار مشکلات عجیب و غریب هستند. در حالیکه من معتقدم سپیده فیلم «میم‌ مثل مادر» آنچنان فقر ندارد و در تهران است حداقل یک دوستی دارد. حال اگر می‌خواستیم زندگی یکی از زنانی را که در سردشت قربانی این اتفاق شده است، تصویر کنیم مطمئنا غیرقابل تحمل‌تر بود. ملاقلی پور در ادامه می گوید: من فکر می‌کنم اگر این فیلم در سردشت اکران بشود، کسی گریه‌اش نگیرد. زنان شیمیایی آن شهر چنان شرایط حادی دارند که زندگی سپیده برایشان هرگز دردناک تر از زندگی خودشان نخواهد بود. سپیده در تهران زندگی می‌کند وضعیت بدی ندارد اما آنها این شرایط را ندارند. آنجا طبیعتا احساسی نخواهند بود. این فیلم تلنگری است برای اینکه بدانیم زنهایی که آنجا هستند چه می‌کنند! بچه‌هایی که در آنجا به دنیا می‌آیند هنوز شیمیایی می‌شوند در حالیکه در زمان جنگ اصلا نبوده اند؛ اما آلوده به گاز خردل به دنیا می‌آیند. من یک مورد را نشان دادم و آنهم به زیبایی و آن کودک یک هنرمند است. سعی نکردم به گونه‌ای نشان بدهم که تماشاگر اذیت بشود. به هر حال این فیلم یک تلنگر است و فیلم ساز بیش از این وظیفه ندارد.

گلشیفته فراهانی نیز گفت: سپیده قربانی است که هیچ تقصیری ندارد، واقعا آدمهایی که شیمیایی شدند هیچ تقصیری ندارند، آنها به مرور می‌میرند به خاطر هیچ .







موسیقی در «میم مثل مادر»

ملاقلی‌ پور درباره‌ی نوع موسیقی این فیلم توضیح داد: با آریاعظیم‌نژاد به عنوان آهنگساز مشورت ‌کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که حتما ساز ویولون باشد. و بخش اعظم انرژی من با آهنگساز قبل از فیلمبرداری بود تا برخی قطعات فیلم ساخته شود. وی همچنین در توضیح این مطلب گفت: حتی برای آقای یاری در صحنه موسیقی پخش می‌کردیم و خانم فراهانی با هدفون به ملودی ساخته شده گوش می‌کرد تا به حس نقش نزدیک شود. ملاقلی پور از همکاری با معلولین به خوبی یاد کرد و گفت: به محض اینکه موسیقی شروع می‌شد یک کاراکتر دیگری از آنها می‌دیدیم یک شوردیگری پیدا می کردند. کار کردن با این بچه‌ها ظاهر سختی دارد ولی باطن بسیار شیرین و لذت آوری داشت چون خیلی از آنها به‌خوبی می‌فهمیدند و همکاری می‌کردند.

گلشیفته فراهانی ادامه داد: برای من سخت بود جلوی این بچه‌ها بازی کنم، و عجیب از آن ها خجالت می کشیدم.

شوالیه کتاب به دست !!

دوشنبه ۱۸ ژوئن ۲۰۰۷

چندی پیش مطلبی تحت عنوان «سلمان رشدی (Salman Rushdie); منفورترین چهره در دید مسلمانان» در پرزیلا انتشار یافت, هر چند انتشار این مطلب تنها به جهت یاد آوری این مطلب بود که سلمان رشدی مرتد هنوز زنده است و ذهن بیداری را می طلبید تا قدم در راهی نهد که جز به بهشت برین سرانجام نخواهد داشت. ولیکن انتشار خبری در بین خبرگزاری ها که به جهت اعطای لقب شوالیه به سلمان رشدی توسط ملکه الیزابت دوم (در روز تولدش) صورت گرفته بود منجر به صدور اعلامیه ای توسط «ستاد پاسداشت شهدای نهضت جهانی اسلام» گردید که محتوای اعلامیه به همراه واکنش سخنگوی وزارت امور خارجه که در رادیو زمانه منتشر شده بود را در زیر مشاهده می کنید.




چند روز پس از انتشار این خبر, پارلمان پاکستان نیز به اتفاق آرا اعطای لقب شوالیه سلمان رشدی را محکوم کرد.




«سلمان رشدی (Salman Rushdie); منفورترین چهره در دید مسلمانان» را از اینجا مطالعه کنید



عقد موقت; راه حل یا مشکل ساز !!

سه‌شنبه ۵ ژوئن ۲۰۰۷



به جرات اعتراف می کنم که جرقه ارسال این پست وقتی در ذهن من رقم خورد که مطلبی با همین عنوان در سایت رادیو زمانه دیدم, هر چند مطلبی که در ابتدا از این سایت نقل می کنم و در ادامه قصد توضیح و تفسیرش را دارم اندکی با هم متفاوت می باشند (زاویه دید متفاوت) با این حال سبک طنز گونه این مطلب که توسط «نیک آهنگ کوثر» در رادیو زمانه منتشر شده بود من را واداشت تا کمی به گذشته برگردم و از شرح حال خانه ای که قرار بود بنا نهاده شود(خانه عفاف) و اینکه چه شد که کلنگش را بر روی میز کسانی که پیشنهادش داده بودند کوبیدند, حرف بزنم !!

«وزیر کشورگفت: ازدواج موقت با جسارت ترویج شود. پورمحمدی در همایش هم‌اندیشی حجاب اعلام کرد که مگر می‌شود خداوند به شهوت پسر جوان 15 ساله بی‌تفاوت باشد؟ باید برای این جوان شرایطی فراهم کرد که آره و اینا! به گزارش خبرنگار کلاغستون از وزارت کشور، هم اکنون طرحی در دست تهیه است که برنامه ازواج موقت را عملیاتی کنند. وزارت کشور قصد دارد همه بدحجاب‌های دستگیر شده را محکوم به ازدواج موقت کند. به همین خاطر دخترها از همین الان شدیدا مراقب حجاب خودشان باشند. یکی از کارشناسان هم پیشنهاد کرد که موافقان طرح بهتر است دختران خودشان را به مراکز ازدواج موقت بفرستند، آنوقت به پسران جوان اعلام کنند که بروند مشکل‌شان را حل کنند!»

هر چند لحن مسخره گونه متن و تفکر نامتعادل نویسنده بایستی ما رو به هیچ چیزی غیر از اینکه بی تفاوت از کنار این موضوع بگذریم هدایت نکنه, ولیکن بد نیست به واقعیت تلخی که در پس این نگاه به ظاهر نقد گونه نهفته هست, نگاهی داشته باشیم.


»چه بر سر خانه های عفاف آمد
وقتی حجت الاسلام رحمانی، رییس سازمان عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی اعلام کرد طراح خانه های عفاف شناسایی و دستگیر شده است، تصور می رفت دیگر تا مدتها هیچ کاری دراین مورد انجام نشود. اما اشرف بروجردی، معاون اجتماعی وزیر کشورکه معتقد بود باید استراتژی مشخصی درمورد روابط زن و مرد در جمهوری اسلامی داشته باشیم، خبر از این داد که طرح سلامت جنسی که قرار بود برای تصویب در شورای اجتماعی کشور مطرح شود، در حال حاضر در حال بررسی کارشناسی بیشتر در کار گروه آسیبهای اجتماعی است!! پس از آن درست وقتی که خیلی ها در دستگاه های مختلف می دانستند طرح سلامت جنسی یا طرح ساماندهی وضعیت روسپیان و زنان صیغه ای به زودی مطرح خواهد شد، اساسنامه موسسه عفاف در بولتن داخلی یکی از نهادها به چاپ رسید . قرار بود این موسسه پس از اجرای صیغه عقد موقت میان مردان و زنان، به آنها گواهینامه ای بدهد تا بتوانند از خدمات هتلها و اماکن عمومی برخوردار شوند. با انعکاس وسیع این قضیه در مطبوعات، معلوم شد که چهار نهاد دیگر نیز سرگرم تهیه طرحهایی برای سامان دادن به وضعیت زنان روسپی بوده اند (قوه قضاییه، شهرداری تهران، وزات کشور و سازمان زندانها). از این میان تنها درباره طرح وزارت کشور اطلاعاتی به دست مطبوعات رسید. تاکید طرح سلامت جنسی بر بهداشت و جلوگیری از انتقال بیماریهای مقاربتی به خصوص ایدز بود. در این طرح روسپیان با ارائه یک کارت بهداشتی ( که پس از انجام آزمایش های اجباری به آنها داده می شود)، می توانستند از تمامی خدمات اماکن عمومی بهره مند شوند و پلیس حق تعقیب آنها را نخواهد داشت. اما اعتراض های گسترده مردم ، مطبوعات و صاحبنظران به طرح خانه های عفاف و به خصوص استفاده از ازدواج موقت برای به رسمیت شناختن روسپیگری، عملا امکان مطرح شدن تمام طرح های دیگر مربوط به زنان روسپی را منتفی کرد.



در این بین مرکز امور مشارکت زنان نیز که کوتاهترین و خنثی ترین اطلاعیه خود را درمورد طرح خانه های عفاف منتشر کرده بود، با اجرای طرح سلامت جنسی که از سوی وزارت کشور مطرح شد اعلام مخالفت کرد. استدلال مرکز مشارکت از این قرار بود که تماس جنسی تنها یکی از راههای انتقال ایدز است و جلوگیری از گسترش ایدز به این طریق، در مقابل واکنش منفی گسترده اجتماعی که به همراه دارد، آنقدر نمی تواند موثر باشد. شایعاتی نیز در جریان بود که آمار نگران کننده ای در مورد زنان خانه داری که بدون هیچ تماس جنسی جز با شوهر خود به ایدز مبتلا شده اند. پیش از این نیز مقامات رسمی اعلام کرده بودند بیشتر مشتریان روسپیان را مردان متاهل تشکیل می دهند. اشرف بروجردی در این باره چنین گفته بود که: «فکر نمی کنم چنین آماری منشا طرح سلامت جنسی بوده باشد. گزارشهای مختلفی در مورد بحث زنان خیابانی وجود داشت که مبنای تدوین طرح سلامت جنسی شد.»

در این بین رییس جمهور از وزارت کشور و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در مورد نویسندگان طرح ایجاد خانه های عفاف و کسانی که این قضیه را در مطبوعات مطرح کرده اند، سئوال کرده بود که یکی از هفته نامه ها نوشت: «شنیده شده که یک مقام عالی مرتبه انتظامی از مخالفت خاتمی با طرح ایجاد خانه های عفاف خبر داده است. به گفته وی آقای خاتمی معتقد است چنین طرحهایی عجولانه و فاقد تحلیلهای کارشناسانه است.»

پس از فروکش کردن موج ایجاد خانه های عفاف با خبر دستگیری طراح آن و اعلام اینکه فرد یاد شده سابقه منکراتی داشته و با بیگانگان در تماس بوده است، دیگر هیچ خبری پیرامون این فرد و محاکمه احتمالی او اعلام نشد تا آنجا که حتی معاون اجتماعی وزیر کشور گفته بود: «نمی دانم طراح خانه های عفاف که بود و با چه انگیزه و هدفی این کار را کرد» !!

آخرین خبر را هم نشریه صبح دوکوهه با عنوان "طرح جایگزین خانه عفاف" منتشر کرد: «شهرداری تهران برای ساماندهی زنان آسیب دیده خیابانی طرحی را تهیه کرده که به تایید مراجع ذیربط همانند مجتمع قضایی ارشاد، کمیته امداد، نیروی انتظامی و رییس کانون سردفتران رسیده است.»


»تقدس بخشی به خانه های عفاف
بد نیست به پرسشی از یکی از نمایندگان مجلس که موافق این طرح بودند اشاره ای داشته باشیم:

سوال; اگر خواهرتان روزی تمایل داشته باشد تا صیغه مردی بشود, شما چه عکس العملی نشان خواهید داد؟
پاسخ; (در حالی که تمام صورت اش سرخ شده) با فرهنگی که خواهر من در آن تربیت شده امکان انجام چنین کاری وجود ندارد.

سوال; اگر خواهرتان بپذیرد که این یک نیاز کاملا طبیعی است و خود او می تواند شریک جنسی خود را انتخاب کند, آن وقت چه عکس العملی خواهید داشت؟
پاسخ; اگر بتوانیم محتوای خانه عفاف را همانند نام مقدسش, تقدس بخشیم, مشکلی در میان نخواهد بود !!

در این میان سوالی مطرح است که آیا با تغییر نام «شهر نو» به «خانه عفاف» آیا مشکلی حل خواد شد؟ به نظر شما اگر قرار بر حل چنین مشکلی بود, بعد از این همه سال که از پیروزی انقلاب اسلامی و برچیده شدن این مکانها می گذرد, آیا نیازی بود بر تغییر نام این مکان ها و از سر گیری فعالیتشان؟!



»فقط پرسش!
بد نیست چند مورد از 1001 پرسشی که در مغز تک تک ما موج می زند را به قلم تحریر در آورم:

در شرایطی که روابط غیر شرعی و نادرست میان دختران و پسران در حال گسترش است و ابزار ازدواج رو به کسادی و گرانی و بازار فحشا رو به رواج و ارزانی می رود, به نحوی که حتی طبق بعضی گزارشات، مشتری این بازار ارزان تنها مجردان نیستند, چه باید کرد؟

در وضعیتی که بسیاری از نگاه ها ناپاک است و چشم چرانی حتی در مردان متاهل رواج دارد, چه باید کرد؟

در مقامی که کسی, جوابگویی به نیازهای جنسی و عاطفی را در دوران نوجوانی به رسمیت نمی شناسد, چه باید کرد؟

در موقعیتی که اسباب تحریک جنسی, به شدت آنان را که توان ارضاء جنسی خود را ندارند تحت فشار قرار می دهد, چه باید کرد؟

در وضعی که راه های سلبی به تدریج کارایی خود را از دست می دهد, چه باید کرد؟

در شرایطی که نیاز شدید جنسی بر اقشار وسیعی از جامعه حاکم است, چه باید کرد؟

بدیهی است با توجه به مراتب فوق، صرفا توصیه و تاکید بر خودنگاهداری، صحیح نمی باشد, زیرا هم در عمل ناممکن و هم با نیازهای طبیعی انسان ناسازگار است. همان طور که نمی توان بدون ارائه آب پاک تشنه را از آب آلوده برحذر داشت زیرا این منع یا بی اثر و یا حد اکثر کارایی موقت دارد. بنابراین سوال این است:

چه راهکار ایجابی برای رفع نیازهای جنسی و عاطفی باید ارائه داد و چگونه می توان در جامعه امنیت و آرامش جنسی ایجاد کرد؟

چه راهی باید پیشنهاد کرد که با فرهنگ و باورهای مردم ما سازگار باشد و در عین حال به جای پاک کردن صورت مساله آن را در جهت حل مساله سوق دهد؟

آیا باید تدریجا رابطه آزاد جنسی را به عنوان یک واقعیت پذیرفت و آن را به رسمیت شناخت؟

آیا باید تنها ازدواج را برای جوانان 25 ساله به بالا به رسمیت شناخت و اساسا مشکلات را اقتصادی دانست؟

آیا دست برداشتن از لزوم تک همسری کمکی به حل مشکل می کند و یا خود مشکل افزاست؟

آیا می توان ادعا کرد که آزادی جنسی حلال، عطش جنسی جامعه را به نحو صحیح مرتفع می سازد؟

آیا رواج ازدواج موقت، ساماندهی و قانونمند کردن آن می تواند مشکل را رفع کند؟

آیا وقت آن نرسیده که ارتباط قانون مندی را تعریف کرد که در چارچوب آن همه بتوانند نیازهای جنسی عاطفی خود را به گونه ای رفع کنند که احساس نیاز به اعمال خلاف و رابطه نادرست نکنند؟

و آیا . . . .


»و اما پیشنهاد مسئولین در این رابطه
برخی از مسئولین بر این نظر هستند که: «ما نباید از ترویج ازدواج موقت در جامعه كه حكم خدا كه مى باشد، پروا داشته باشیم و این مساله باید باجسارت در كشور ترویج شود. دین اسلام جامع ترین دین است و براى تمام مشكلات بشر راه حل دارد و ازدواج موقت نیز در این دین مبین براى حل اینگونه مشكلات مورد توجه قرار گرفته است, ما اگر نخواهیم براى پاسخگویى به نیاز جنسى جوانان راه حل عملى ارائه دهیم باید منتظر تخلفات و تبعات فراگیر این مشكل باشیم. ازدواج موقت باید با جسارت در كشور ترویج شود.»



از طرفی برخی دیگر از مسئولین بر این نظر هستند که پیشنهاد گسترش عقد موقت در جامعه خود پرده پوشی و پاک کردن صورت مسئله است: «شرایط صیغه در قوانین اسلامی کاملا مشخص است و همه‌ می‌دانند که اسلام در چه شرایطی ازدواج موقت را تجویز کرده، اما آیا انصاف است که در مورد صیغه در کشور ما چنین اظهارنظرهایی شود؟, تجویز چنین راه‌حل‌هایی از مسئولین، پاک کردن صورت مسأله است. جوانان ایران مشکل اشتغال، مسکن و تأمین معیشت زندگی دارند که اگر با سیاست قوی و با دوام اقتصادی، این مشکلات را برطرف کنیم، ازدواج دائم می‌کنند و مشکل ازدواج جوانان نیز حل می‌شود. من یک سؤال از آقایان دارم, آقایانی که دختران جوان ما را تشویق به ازدواج موقت می‌کنند، متواضعانه و صادقانه پاسخ دهند که آیا حاضرند دختری را که قبلا صیغه کسی بوده به عقد دایم خود درآورند؟ بهتر است آقایان یک بار شرایط ازدواج موقت را در اسلام مرور کنند تا این گونه جوانان را تشویق به صیغه نکنند. اسلام قوانین کاملی دارد, برای مثال موضوع بهره بانک‌ها است که اسلام می‌گوید بانک‌ها باید بدون بهره باشند. حال وضعیت بانک و اقتصاد کشور ما روشن است. پس چرا آقایان برای اجرای درست قوانین اسلام به چنین حیطه‌هایی وارد نمی‌شوند و آن را ترویج نمی‌کنند!»



»نظر شما
شما چه فکر می کنید؟ کدامیک از نظرات ارایه شده را قبول داری؟
آیا نگاهی منتقدانه نسبت به ترویج ازدواج موقت دارید و یا نصیحتی پدرانه؟
آیا صداقت را پیشه ساخته اید یا ........ ؟
آیا به فکر فرزندان عزیز تر از جان خود هستید یا ........؟
عقد موقت; آری یا نه ؟
و ده ها سوال که می پرسیم و انتظار پاسخشان را داریم ......



نقل یا کپی برداری از این مطلب تنها با ذکر نام نویسنده و آدرس سایت بلا اشکال است.

شهید سید مرتضی آوینی; راوی روایتی از جنس نور

شنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۷





»زندگینامه شهید آوینی

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت, شهید آوینی می گوید:

«حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است.»



شهید آوینی فیلمسازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه دربارهی غائلهی گنبد (مجموعهی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعهی مستند خان گزیدهها) آغاز کرد, خود شهید در این مورد می گوید:

«با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورتهای موجود رفتهرفته ما را به فیلمسازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همهی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش میآید عکسالعمل نشان بدهیم مثلا سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعهی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروزآباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنههای جنگ را ما در آنجا، در جنگ با خوانین گرفتیم.»







گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانهاش خورده بود، از حلقهی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصرهی خرمشهر برای تهیهی فیلم وارد این شهر شد, شهید آوینی در نوشته هایش اینگونه می گوید:

«وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونینشهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمیشد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانهروز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی دربارهی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون.»



مجموعهی یازده قسمتی «حقیقت» کار بعدی گروه محسوب میشد که یکی از هدفهای آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود:

«یک هفتهای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جستوجوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعهی حقیقت این گونه آغاز شد.»



کار گروه جهاد در جبههها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوستهای پیدا کرد آغاز تهیهی مجموعهی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز میگردد. شهید آوینی دربارهی انگیزهی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین میگوید:

«انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آنها را به جبهههای دفاع مقدس میکشاندند وظایف و تعهدات اداری. اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرینشان مهدی فلاحتپور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشدهایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. میدانید! زندهترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه میگذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان میدهد.»



اواخر سال 1370 "موسسهی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلمسازی مستند و سینمایی دربارهی دفاع مقدس بپردازد و تهیهی مجموعهی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلمبرداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کمتر از یک سال کار تهیهی شش برنامه از مجموعهی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیهی مجموعههای دیگری را دربارهی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعهی محاصره، سقوط و باز پسگیری خرمشهر میپرداخت در ماههای آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامهی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.



شهید آوینی فعالیتهای مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبههها و تهیهی فیلمهای مستند دربارهی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامهی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر میگرفت او طی یک مجموعه مقاله دربارهی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشههای رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهجالبلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهمالسلم و جایگاه آن با جنگهای صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگهایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شدهاند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزمآوران و بسیجیان، در زمرهی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر میکرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمهی تکامل", "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ میسپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامهی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سالها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعهی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینهی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول دهگانهی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنیهاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.







او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه همخوانی نداشت، از ادامهی تدریس صرفنظر کرد. مجموعهی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در مقالهای بلند به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامهی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینهی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامهی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعهی این مقالات در کتاب "آینهی جادو" که جلد اول از مجموعهی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمعآوری و به چاپ سپرده شد.



سالهای 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل میشود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینهی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بیاعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامهی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غربزدگی و روشنفکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.



مجموعهی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجابآور است. در حالی که سرچشمهی اصلی تفکر او به قرآن، نهجالبلاغه، کلمات معصومین علیهمالسلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز میگشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آنها را نقد و بررسی میکرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی میدانست چرا که این شناخت زمینهی خروج از عالم غربی و غرب زدهی کنونی را فراهم میکند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد میرساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبهی بشریت" مینامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.







»زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش



من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانهای به دنیا آمده و بزرگ شدهام كه درهر سوراخش كه سر میكردی به یك خانواده دیگر نیز برمیخوردی. اینجانب اكنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در كلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به كمك اسرائیل شتافته و به مصر حمله كردند و بنده هم به عنوان یك پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز كشورهای عربی یك روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ كلاس را زدند و همه ما بچهها سر جایمان نشستیم اتفاقا آقای مدیرمان آمد تا سری هم به كلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را كه نوشته؟» صدا از كسی درنیامد من هم ساكت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم. ناگهان یكی از بچهها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم كلی سر و صدا كرد و خلاصه اینكه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پروندهات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یكی از معلمین، كار را درست كرد و من فهمیدم كه نباید وارد معقولات شد.



بعدها هم كه در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه میكردیم معمولاً به زبانهای مختلف حالیمان می كردند كه وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً یادم است كه در حدود سالهای 45-50 با یكی از دوستان به منزل یك نقاش كه همهاش از انار نقاشی میكشید، رفتیم. میگفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال میكردیم با یك حالت خاصی به ما میفهماند كه به این زودی و راحتی نمیشود وارد معقولات شد. تصور نكنید كه من با زندگی به سبك و سیاق متظاهران به روشنفكری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یكی از دانشكدههای هنری درس خواندهام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمیدانستم گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیستهام. ریش پروفسوری و سبیل نیچهای گذاشتهام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را بیآنكه آن زمان خوانده باشماش طوری دست گرفتهام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی میخواند، معلوم است كه خیلی میفهمد» ... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشدهام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقا بپذیرم كه «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمیشود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمیآید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.



و حالا از یك راه طی شده با شما حرف میزنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما كاری را كه اكنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین كامل میگویم كه تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی اعم از کتاب یا مقاله به چاپ نرساندهام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشتههای خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای كوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمهالله علیه»: «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» , سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آنچه كه انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است همه هنرها اینچنیناند كسی هم كه فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست, اما اگر انسان خود را در خدا فانی كند آنگاه این خداست كه در آثار ما جلوهگر میشود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعیام بر این بوده است.





با شروع كار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم كه برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورتهای موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی كشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی كه پیش از ما بوسیله كاركنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود، مشغول به كار شدیم. یكی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود كه فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از كانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود كه بیل را كنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» ما با چند تن از برادران دیگر، كار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ كاری را مستقلا انجام ندادهام كه بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی كه در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم كوچكی نیز اگر خدا قبول كند به این حقیر میرسد و اگر خدا قبول نكند كه هیچ.



به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشتهام. آرشیتكت هستم! از سال 58 و 59 تاكنون بیش از یكصد فیلم ساخته ام كه بعضی عناوین آنها را ذكر می كنم: مجموعه«خان گزیدهها»، مجموعه «شش روز در تركمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» نزدیك به هفتاد قسمت و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بودهام. یك ترم نیز در دانشكده سینما تدریس كردهام كه چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درسهای دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر كردم. مجموعه مباحثی را كه برای تدریس فراهم كرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در كتابی به نام «آینه جادو» بالخصوص در مقالهای با عنوان تأملاتی درباره سینما كه نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید در انتشارات برگ به چاپ رساندهام.





»منابع و مآخذ

http://www.aviny.com
http://www.mortezaavini.com
http://www.avini.com

سلمان رشدی (Salman Rushdie); منفورترین چهره در دید مسلمانان

جمعه ۱ ژوئن ۲۰۰۷

امروز و این زمان هدفم از نگارش این متن, فقط و فقط یادآوری وظیفه سنگینی است که رهبر عظیم انقلاب اسلامی بر دوش ما قرار داده, تاریخ نگارش این متن یازدهم خرداد ماه سال 1386 هجری شمسی است. برخی از نقل قول ها و منابع به علت طولانی شدن زمان نگارش این مطلب از خاطر اینجانب رخت بربسته که از سروران گرامی امید عفو دارم.







» سلمان رشدی کیست؟

احمد سلمان رشدی (متولد ۱۹ ژوئن ۱۹۴۷ میلادی در بمبئی هند), در یک خانواده مسلمان به دنیا آمده است . نخستین اثر او «بچه های نیمه شب» شهرت جهانی برایش به همرا آورد و بزرگترین جایزه ادبی انگلیس «بوکرزپرایز» را از آن او کرد. بسیاری از منتقدان سلمان رشدی را یکی از بزرگترین نویسندگان انگلیسی زبان امروز و دارای خمیره یک رمان نویس بزرگ دانسته اند. اثر دیگر او «شرم» نام دارد. بچه های نیمه شب در سال 1981 منتشر شد و تا کنون بیش از 15 بار تجدید چاپ و به 30 زبان ترجمه شده است. «بچه های نیمه شب» توسط مهدی سحابی به فارسی ترجمه شد و در سال ۱۳۶۴ شمسی برنده جایزه بهترین رمان خارجی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران نیز شد. کتاب «شرم» نیز در همان سالها به فارسی ترجمه و چاپ شد.



این جملات در ابتدای کتاب «بچه های نیمه شب» و «شرم» در معرفی سلمان رشدی آمده است. دو اثر فوق به ترتب در سالهای 1363 و 1364 در ایران توسط نشر تندر به ترجمه مهدی سحابی منتشر شد و کتاب «بچه های نیمه شب» موفق به کسب بهترین رمان خارجی در ایران شد و کتاب جنجال برانگیز آیات شیطانی در تاریخ 1988 در انگلستان منتشر شد و حكم حضرت آیه الله خمینی كه در فوریه 1989(بهمن 1389) به مرگ سلمان رشدی فتوا داد, باعث جنجال بزرگی در دنیا شد.



«آیات شیطانی» (ترجمه عبارت انگلیسی Satanic Verses) رمانی است در 547 صفحه (نسخه انگلیسی در چاپ اول) که در تاریخ 4/7/1367 (26 سپتامبر 1988) توسط انتشارات «وایکینگ» (جزو گروه انتشاراتی «پنگوئن») منتشر شد. نویسنده این کتاب، «سلمان رشدی» مسلمان هندی تباری بود که تبعه «بریتانیای کبیر» محسوب می شد و «آیات شیطانی» پنجمین رمان این نویسنده بود. «سلمان رشدی» کتاب مذکور را به سفارش «گیلون ریتکن» (رییس یهودی انتشارات وایکینگ) با دستمزد بی سابقه 850 هزار پوند به رشته تحریر در آورد. کتاب آیات شیطانی بر خلاف آن چه گفته می شود، یک کتاب علمی و نظری نیست؛ بلکه داستانی است بلند در 9 فصل که شخصیتهای آن را حضرت رسول اکرم (صلوات الله علیه)، همسرانش و صحابی شناخته شده اش و حضرت جبرئیل (فرشته وحی) تشکیل می دهند. در طول این رمان تمامی این شخصیت ها، العیاذ بالله افرادی فاسد و گرفتار انحرافات اخلاقی معرفی می شوند و انواع تحقیر و اهانت های عجیب و غریب نسبت به آنان انجام می گیرد. پرداختن بیشتر به محتوای کتاب جز جریحه دار کردن قلوب پاک مسلمین نتیجه ای نخواهد داشت.



اما اسم آیات شیطانی اشاره به افسانه غرانیق دارد. غرانیق جمع غرنیق به معنی مرغ آبی است که گردنی بلند دارد و سپید و یا سیاهرنگ است. اما داستان ، می گویند در نخستین سالهای بعثت که آزار مشرکین نسبت به مسلمانان سخت و طاقت فرسا شده بود عده ای از مسلمانان به حبشه هجرت می کنند. پیامبر نگران منتظر آیاتی بود که موجب نوعی نزدیکی به قریش شود. روزی پیامبر و عده ای از مسلمانان در یکی از انجمن خانه های قریش دور کعبه نشسته بودند. پیامبر در آن انجمن «سوره نجم- سوره 53 قرآن مجید» را تلاوت می کرد. این آیات را تلاوت کرد: «آیا دیدی لات و عزی را و منات را که سومین آن دو بود» , پیامبر بلافاصله بعد از تلاوت, آیات فوق را میخواند: «اینها مرغان آبی بلند پروازند که شفاعت آنان امید می رود» , تلاوت سوره ادامه پیدا کرده و در پایان پیامبر آیه سجده را خواند و مسلملنان و مشرکان سجده کردند. علت سجده و شادمانی مشرکان به خاطر این بود که پیامبر در آیات سوره نجم از بتها به نیکی یاد کرده بود. اما شب هنگام جبرئیل به پیامبر نازل شده و به او می گوید که این جملات آخر وحی نبود و از جانب شیطان القا شده. پیامبر غمگین شده و گفت: من چیزی را که خدا برای من نفرستاده بر او بستم و خداوند برای دلجویی از پیامبر این آیه را فرستاد که: «هر چند نزدیک بود از آنچه بر تو وحی کردیم منحرفت کنند تا چیز دیگری بر ما ببندی و ترا به دوستی گیرند و اگر ما تو را استوار نکرده بودیم نزدیک بود کمی به آنها مایل شوی. در این صورت عذاب دو جهان را دو چندان به تو می چشانیم و دربرابر ما یار و یاوری نمی یافتی» . این داستان در کتب مشهوری مانند «تاریخ طبری» , «تفسیر طبری» , «طبقات ابن سعد» , «اسباب التنزیل واقدی» نقل شده است. اما در کتب سلمان رشدی این داستان به گونه ای دیگر نقل شده, برای فهمیدن ادامه داستان و توضیحات بیشتر می توانید به کتاب «نقد توطئه آیات شیطانی» نوشته «سید عطاالله مهاجرانی» مراجعه کنید. مهاجرانی با قلم شیوا و شیرین به نقد کتاب رشدی پرداخته است.



سلمان رشدی در گوشه ای دیگر از این کتاب سیاه خود به نقل از جبرئیل میگوید: «خیلی چیزها در زندگی معنوی معنا ندارد.» رشدی در این رمان از زبان این شخصیت میافزاید: «شیاطین بسیاری در درون انساناند كه وانمود میكنند به خدا ایمان دارند.»



سلمان رشدی در یکی از آخرین کتابهای خود، به فلاکت و ذلت 10 ساله پس از انتشار کتاب «آیات شیطانی» اشاره می کند. وی در کتاب خود با اشاره به مجروحیت مترجم ایتالیایی کتابش توسط مسلمانان ایتالیایی تا سر حد مرگ و به هلاکت رسیدن مترجم ژاپنی آیات شیطانی بر اثر حمله مسلمانان ژاپنی، از روز ترور ناشر نروژی کتابش به این شکل یاد می کند: «روزی که ناشر نروژی مورد اصابت گلوله قرار گرفت یکی از بدترین روزهای عمر من است.» او در آن ایام تنها طی 20 روز 13 بار محل خواب خود را تغییر داد. چنان فضای جهنمی بر زندگی او حاکم گردید که همسرش از وی جدا شد و در مطبوعات وی را «فردی بزدل» نامیدند. تنها دو سال پس از صدور حکم اعدام بود که سلمان رشدی جرأت سفر به خارج انگلستان را پیدا کرد و با یک هواپیمای جنگی در سال 1991 میلادی برای سخنرانی به دانشگاه کلمبیا در آمریکا رفت و برگشت. محافظت از او پس از صدور حکم حضرت امام بر عهده «اسکاتلند یارد» (پلیس انگلیس) قرار گرفت. هزینه های محافظت از او در سال بین یک تا 10 میلیون پوند تخمین زده می شود؛ در حدی که یکبار شاهزاده چارلز (ولیعهد انگلستان) اعلام کرد: «سلمان رشدی سرباری پر خرج برای مالیات دهندگان انگلیسی است.» همچنین شرکت هواپیمایی «بریتیش ایر ویز» حضور رشدی را در هواپیماهای خود تا سال 1998 ممنوع اعلام کرده و شرکت هواپیمایی «ایرکانادا» چند سال پیش سفر رشدی را با پروازهای خود غیرممکن اعلام نمود.



سلمان رشدی با وجود خشم جهان اسلام علیه خود، از تجدید چاپ کتاب کفرآمیز خود صرف نظر نکرد و زمانی که انگلستان حاضر به چاپ ارزان قیمت این کتاب (بدون جلد گالینگور و با کاغذ کاهی) نشد، آن را به آمریکا برد و به صورت ارزان قیمت (برای سهولت خرید عمومی آن) به چاپ رساند.



در سالهای اخیر، سلمان رشدی در آمریکا زندگی می کند و توسط دولت آمریکا محافظت می شود. امپراطوری رسانه ای غرب بارها اعلام کرد که حکم اعدام این نویسنده از طرف ایران پس گرفته شده است که هر بار با واکنش سریع رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای این مسأله تکذیب گردید و اعلام شد که حکم یک مرجع قابل نقض نمی باشد و حتی پس از مرگ او نیز بر همه مسلمانان لازم الاجرا است. آخرین بار نیز در پیام مقام معظم رهبری, حضرت آیه الله خامنه ای به حجاج بیت الله الحرام در سال 1383 بر مهدورالدم بودن سلمان رشدی و لازم القتل بودن او تأکید شد.





» حكم ارتداد سلمان رشدی توسط آیه الله خمینی:

«بسمه تعالی



انا لله و انا الیه راجعون

به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم مؤلف کتاب «آیات شطانی» که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن، محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند، سریعا آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس که در این راه کشته شود، شهید است انشاءالله. ضمنا اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. والسلام علیکم و رحمة الله وبرکاته



روح الله الموسوی الخمینی

29 بهمن 1367/ 11 رجب 1409»





» ترور همدستان انتشار کتاب سیاه «آیات شیطانی»

در سال 1991 مترجمهای ژاپنی و ایتالیایی این كتاب ترور شدند كه تنها دومی توانست جان سالم به در برد. در همین سال ناشر نروژی «آیات شیطانی» نیز ترور شد كه او هم زنده ماند. سلمان رشدی پس از این وقایع گفت: «من از تمام این وقایعی كه اتفاق افتاده بینهایت متأسفم. كتاب من توهین به اسلام نبود و شك دارم كه آیتالله خمینی آن را خوانده باشد.» از نظر رشدی، كتاب آیات شیطانی به مسایل جدی و بههم ریخته فرهنگی و معنوی میپردازد. مسائلی مثل مهاجرت، دگردیسی، هویتهای خرد شده، روح و عشق؛ كتابی كاملا خیالی با پیامبری خیالی و اسمی خیالی. اما این اظهارات تلاشی بیهوده بود!





»شهید ابراهیم عطایی اولین مجری عملیات استشهادی بر علیه سلمان رشدی

یك دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران كه در سال 1368 توسط تیم حفاظتی دولت انگلیس، هدف گلوله قرار گرفت، اولین تلاش برای اجرای حكم ارتداد سلمان رشدی را كه از سوی امام خمینی(ره) در 25 بهمن سال 1367 صادر شده بود, انجام داد. ابراهیم عطایی، دانشجویی كه از سیزده سالگی در جبهه حضور داشت، پس از پایان جنگ در رشته فلسفه در دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت. عطایی، پس از صدور حكم ارتداد سلمان رشدی، تصمیم به اجرای این حكم گرفت و پس از چند ماه با تغییر پوشش و رفتار خود، تظاهر به مخالفت با جمهوری اسلامی كرد. به گفته كاردار وقت سفارت سوئیس (نمایندگی حفاظت از منافع آمریكا در ایران)، عطایی تقاضای ویزای ویژه كرده بود. گفته بود كه حاضر است پناهنده شود و علیه ایران حرف بزند. از طرف سازمانهای آمریكایی هم حمایت شده بود، از جمله سازمان دیدهبان حقوق بشر (رئیس یكی از گروهكهای غیرقانونی در ایران) هم او را تأیید كرده بود. به این نتیجه رسیده بودیم كه مشكل شخصیتی دارد و قابل بهرهبرداری است. ابراهیم عطایی، قصد داشت حكم ارتداد سلمان رشدی را در جریان بازدید وی از یك كتابخانه، اجرا كند كه توسط تیم حفاظتی دولت انگلیس از رشدی، هدف گلوله قرار گرفته و به شهادت میرسد. شهادت طلب بسیجی، ابراهیم عطایی یکی از مجریان عملیات استشهادی علیه سلمان رشدی مرتد بود که جان بر سر رضای معشوق نهاد و در نهایت غربت و مظلومیت شهد شهادت نوشید. در زیر نگاهی داریم به سخنان دوستان و خانواده و اطرافیان این شهید بزرگوار.



**********

رضا اشعری، همرزم شهید:

آخرین بار در خیابان جمهوری دیدمش، سر خیابان بابی ساندز، اول نشناختمش. یک تی شرت زردرنگ پوشیده بود، ریش هایش را هم از ته زده بود. رفتم جلو، گفتم: «ابراهیم! خودتی؟» خودش بود؛ ولی پاک عوض شده بود. حرف زدنش هم مثل همیشه گرم نبود. گفتم: «اینجا چه کار می کنی؟» اکراه داشت که حرف بزند، گفت: «آمدم ویزا بگیرم.» و خواست خداحافظی کند که دستش را گرفتم. گفتم: «ویزا برای کجا؟ چی شده مگر؟» گفت: «ولم کن رضا! عجله دارم.» دستش را با تکان از دستم بیرون کشید و رفت. خشکم زد. با خودم گفتم: «خدایا! این ابراهیم همان ابراهیم است؟!»

**********

علی منتظری، همرزم شهید :

آشنایی مان برمی گردد به سال 62. آن موقع من 17 سالم بود، مقر گردان سرپل ذهاب بود. من امدادگر بودم. ابراهیم هم امدادگر بود؛ اما گروهان یک بود. شنیدم که چند تا از بچه ها تیفوس گرفته اند. یک چادر سه تخته آن طرف رودخانه زده بودند و کسی هم حق ملاقات با آنها را نداشت. یک روز مریزاد، مسؤول بهداری گردان آمد سراغم، گفت: «منتظری! از امروز برو چادر بیمارستان- اسمی بود که بچه ها روی آن چادر گذاشته بودند- کمک عطایی» گفتم: «عطایی دیگر کیست؟» گفت مال گروهان یک است.

رفتم چادر بیمارستان. وارد شدم. داشت به یکی از بیمارها آب می داد، متوجه من نشد. وقتی برگشت تعجب کردم. 13 یا 14 سال بیشتر نداشت. سلام کردم گفت: «عقب!» من یک قدم عقب رفتم. دوباره گفت: «عقب!» یک قدم دیگر رفتم عقب؛ بعد گفت: «خب، حالا علیکم السلام، کارتان را بفرمایید.» هم لجم گرفته بود، هم تسخیر شده بودم. با لکنت زبان گفتم: «آقای مریزاد من را فرستاده کمک شما.» همان طور با تحکم گفت: «به آقای مریزاد بگو، ابراهیم کمک لازم ندارد.» من از روی لج عقب رفتم تا او دیگر نگاهم نکرد. بعد هم راهم را کشیدم و رفتم.

**********

مادر شهید :

یک روز آمد خانه و یک راست رفت زیرزمین. نگرانش شدم. دنبالش رفتم دیدم بچه ام سرش را گذاشته روی مهر، های های گریه می کند. من هم روی همان پله نشستم و همپایش گریه کردم… بعد… ببخشید… بعد رفت قرآن را برداشت و با ترتیل شروع به خواندن کرد. صدایش یک حزن تازه ای داشت. نیم ساعتی قرآن را خواند، بعد آمد سراغ من و سلام کرد. گفتم: «ابراهیم جان! چی شده مادر؟ نصفه جان شدم.» گفت: «یک از خدا بی خبری پیدا شده به قرآن توهین کرده، یک کتاب نوشته به اسم آیات شیطانی.» گفتم: «خدا انشاءالله لعنتش کند، کی هست؟» گفت: «یک انگلیسی هندی الاصل است.»

**********

برادر شهید (اسماعیل عطایی):

فتوای حضرت امام که صادر شد، دیگر آرام و قرار نداشت، انگار خط سرنوشتش را پیدا کرده بود. می گفت که من فقط یک آرزو دارم.

**********

رضا اشعری، همرزم شهید:

از علی منتظری شنیدم که رفته آلمان برای معالجه. گفتم: «مگر شیمیاییاش حاد شده؟» گفت: «ظاهرا.» البته بعد از خیبر، تا آنجا که من خبر دارم ناراحتی همیشه باهاش بود.

**********

ساسان طالبی، از دوستان شهید:

دیگر سر کلاس ها هم نمی آمد. من تعجب می کردم کسی که حاضرشدن به موقع سر کلاس را واجب شرعی می دانست، چطور می شود که اصلا یک هفته سر کلاس نیاید؟ البته گاهی دانشکده می دیدمش؛ ولی عوض شده بود. تند می آمد، تند می رفت؛ با کسی هم گرم نمی گرفت.

**********

برادر شهید (اسماعیل عطایی):

می گفت من زنده باشم و یک مرتد که به اشرف مخلوقات توهین کرده، جایزه بگیرد؟ من زنده باشم و یک نفر که قلب آقا امام زمان را خون کرده، خوش بگذراند؟!

**********

ج.الف :

من به قضیه شک داشتم. به اصل موضوع شک داشتم. به بچه ها گفتم که این پسره را بیاورید من ببینمش. قرار گذاشتیم. معمولاَ افرادی که در قرارهای این جوری حاضر می شوند، مضطرب اند، اطمینان به نفس کافی ندارند و دستپاچه برخورد می کنند؛ اما این شهید ما که آمد، اصلاَ این طوری نبود. 21-22 سالش بود. سلام که کرد و نشست دلم من قرص شد. همانجا توی دلم گفتم: «خدایا بنازم به قدرتت؛ چه جوان هایی ما داریم و دلمان بعضی وقتها از توطئه های خارجی می لرزد!»

**********

دکتر رضا داوری، استاد فلسفه:

این یعنی همان خلیفهای که خدا می فرماید ما در زمین قرار داده ایم. شهید عطایی مصداق محسوس همین معناست.

**********

مادر شهید:

گفتم: «مادر! من دختر فلانی را برایت دیده ام، با خانواده شان صحبت کرده ام. تو اصلا به این مسأله توجه نمیکنی! امام فتوایی داده اند، ان شاءالله عمل می شود، تو مکلف به این مسأله نیستی!» گفت: «چرا مادر! من مکلفم، من می دانم دارم چه کار می کنم.»

**********

دکتر رضا داوری، استاد فلسفه:

یقین داشت، راهش را پیدا کرده بود و انگار روی نقطه ای ایستاده بود که انتهای مسیرش را می دید.

**********

مادر شهید:

گفتم: «مادر! جواب مردم را چه بدهم؟ اسم گذاشتیم روی دختر مردم.» گفت: «تو فقط قول بده این راز را با کسی در میان نگذاری.» هی خودش را به آن راه می زد. گفتم: «من دارم از آبرویمان توی مردم حرف می زنم.» دوباره گفت: «می دانی؟ اگر این قضیه لو برود، زندگی من لو رفته، شما که این را نمی خواهید؟» هی من از ازدواج می گفتم، هی او می گفت که این قضیه بین خودمان بماند.

**********

ساسان طالبی:

آخرین باری که دیدمش، توی دانشکده بود. چند وقت بود که دوست داشتم ببینمش و مفصل باهاش حرف بزنم. بس که به کسی محل نمی گذاشت. عقده ای شده بودم. آن روز یادم است که کلاس نداشتم. جلو فروشگاه دیدمش. گفت: «می خواهم باهات حرف بزنم.» گفتم: «خوب است، بالاخره یاد رفقایت هم می کنی!» گفت: «طاقت گریه ندارم، اوضاعم قاطی پاطی است. یک خبر خوبی برایت دارم، اگر به حرفم گوش بدهی پشیمان نمی شوی، یک دختری را می شناسم…»

**********

مادر شهید:

گفت: «یک دوست دارم اسمش طالبی است…» شما دیدیدش، انگار با او مصاحبه هم کرده اید، پسر خوبی است خدا حفظش کند؛ گفت: «قضیه را برایش تعریف کردم، نشانی را بده برود خواستگاری.» آنجا بود که فهمیدم تصمیمش برو برگرد ندارد. قید دختره را زده بود. بند دلم لرزید… گفتم: «خدایا! اگر قسمت این است، من راضی ام.» نمی دانم توی قیافه ام چه دید؟!… [گریه مادر] پرسید: «راضی هستی مادر؟» گفتم: «آره پسرم!»

**********

ج.الف:

بهش گفتم کار اشتباهی کرده که مادرش را در جریان گذاشته است . گفت: «شما هنوز مادر من را نشناختهاید.» واقعیت این بود که من خودم را هم هنوز نشناخته بودم. گفتم: «با این حال صحبت هایی هست که باید با مادرت و با هر کس دیگری که قضیه را می داند بکنی.»

**********

برادرشهید(اسماعیل عطایی):

یک هفته کارمان تمرین بود؛ اگر زنگ زدند کی بردارد، چی بگوید؛ اگر آمدند در منزل چی؟ دوستان چی؟ دانشکده چی؟ و خلاصه وقتی که داشت می رفت، ما آنقدر آماده شده بودیم که انگار یک سال است به خارج رفته است.

**********

علی منتظری:

از همان موقع ها بوی شهادت می داد. به قول بچه ها نوربالا می زد. بهش می گفتم: «فلق». آن روزها فخرالدین حجازی آمده بود سرپل ذهاب، یک سخنرانی کرده بود و نماز شب خوان های رزمنده را «فلق» نامیده بود. من خیلی به دست و پایش می پیچیدم. می گفتم: «تو آخرش شهید می شوی!» او همیشه در جواب میگفت: «ما تا انقلاب مهدی زنده ایم!»

**********

ج.الف:

وقتی بهش گفتم: «ما هیچ کمکی نمی توانیم بکینم» هیچ تغییری در او رخ نداد؛ نه در رفتارش و نه حتی در چهره اش. گفت: «من از شما کمک نخواستم، فقط خواستم در جریان باشید، حتی اجازه هم نمی خواهم، مگر اینکه بازداشتم کنید؛ والا به یاری خدا تا آخرش می روم.»

**********

کاردار سفارت سوییس در تهران در مصاحبه با سی.ان.ان:

تقاضای ویزای ویژه کرده بود. گفته بود که حاضر است پناهنده شود و علیه ایران حرف بزند. از طرف سازمان های آمریکایی هم حمایت شده بود، از جمله سازمان دیده بان حقوق بشر … [رییس یکی از گروهک های غیرقانونی در ایران] هم او را تأیید كرده بود. به این نتیجه رسیده بودیم که مشکل شخصیتی دارد و قابل بهره برداری است.

**********

ج.الف:

همه تست ها مثبت بود. نقطه فرود هم چک شده بود. مشکلی نبود؛ اما می دانستیم که درصد موفقیت بسیار پایین است. 10 تا 30 درصد بیشتر امید نبود. به خودش هم گفتیم؛ جواب داد: «مطمئن باشید که من پیروزم.»

**********

برادر شهید (اسماعیل عطایی):

خیلی چیزها از امام یاد گرفته بود. به خصوص اطمینان قلب و صلابتی که داشت نمونه بود. به ما روحیه می داد. به من می گفت: «اسماعیل! این راهی که من می روم شکست تویش نیست.» من فکر می کردم که منظورش این است که حتماَ به نتیجه می رسد؛ اما وصیتنامه اش را خواندم، منظورش را فهمیدم. از قول امام نوشته بود: «چه بکشید و چه کشته شوید پیروزید.» و این همان چیزی بود که شخصیت او را ساخته بود.

**********

دکتر رضا داوری:

… و بالاخره رفت و رسید و شهید هم شد…

**********

مادر شهید:

قبرش را نمی دانم کجاست. می روم بهشت زهرا سر یک قبر خالی که اسم او روی سنگش است. می گویم: «مادر! توی دنیا که سربلندمان کردی، آخرت هم دستمان را بگیر.» بچه ام نمرده، قبرش را هم که می بینید؛ خالی است! باور کنید به خود مقام سیدالشهدا همیشه باهاش حرف می زنم و جواب می گیرم. جواب هاش به قلبم خطور می کند. می گویم: «مادر! من باور دارم که شهیدها زنده اند.» بعد حرفم را می زنم، بلافاصله جواب می گیرم. همیشه وجودش را با خودم حس می کنم. بچه ام نگران من است.

**********

رضا اشعری:

می گفت که ما تا انقلاب مهدی زنده ایم و من واقعاَ نمی دانم آن روز هم می دانست که شهید می شود یا نه؟ هر وقت تنها می شدیم از خدا حرف می زد، از آخرت و به خصوص از شهادت می گفت؛ «خدا نعمتی برتر از شهادت خلق نکرده است.»

**********

دکتر رضا داوری:

سر کلاس سؤالاتی می پرسید که معلوم بود این جوان به یک جاهایی رسیده است. من خودم گاهی می ماندم. یک ملاقاتی هم گویا با حضرت آیت الله جوادی آملی داشت. ایشان را هم گویا تحت تأثیر قرار داده بود.

یک روز بعد از درس به من گفت: «استاد! به نظر من این یک اشتباه فلسفی است که «من» انسان همان روح انسان است.» حالا من همان جلسه این مطلب را درس داده بودم. گفتم: «پس «من» انسان از دیدگاه شما چیست؟» گفت: «من انسان خیلی عمیق تر از روح است. «من» آدمی زمانی کشف می شود که انسان خدا را کشف کند.» بعد این آیه را خواند: «و لا تکونوا کالذین نسواالله فانسهم انفسهم اولئک هم الفاسقون»

**********

ج.الف:

اینها را دیگر من با واسطه می گویم. گفتند که بنا بوده در جریان بازدید رشدی از یک کتابخانه او را با گلوله بزند؛ اما قبل از ورود به او مشکوک می شوند. در حین بازرسی بدنی درگیر می شود و گلوله می خورد. جالب اینکه کوچکترین خبری منعکس نشد. انگار نه انگار که چنین واقعه ای وجود خارجی داشته است. بعدها که خبرش غیر رسمی درز کرد، یک اشاره تلویحی کردند و بعدش هم هیچ.

**********

مادر شهید:

آن شب من خواب دیدم. شوهر مرحومم همیشه می گفت: «شبی که ابراهیم به دنیا آمد یک سید نورانی یک انگشتر زرد به انگشتم کرد.» آن شب من خواب دیدم که با مرحوم شوهرم نشسته ایم، منتظریم که ابراهیم بیاید ناهار بخوریم. یک سید نورانی آمد به مرحوم شوهرم گفت: «حاج آقا! آن انگشتر امانتی را آمده ام بگیرم.» من از خواب پریدم و تا صبح گریه کردم. اسماعیل بچه ام آمد توی اتاق. هی دلداری ام داد. من هم هی می گفتم: «مادر! دیگر بی ابراهیم شدم، پسرم حجله ندیده رفت شهید شد. خدا این آمریکا را ذلیل کند. الهی رشدی ملعون تکه تکه بشود.»

**********

برادر شهید(اسماعیل عطایی):

من خودم دست کمی از مادرم نداشتم. دلشوره عجیبی داشتم. آن شب اصلاَ خوابم نبرده بود؛ اما باید مادرم را آرام می کردم. نمی خواستم همسایه ها خبردار شوند.

**********

رضا اشعری:

می گفتند اصلاَ موفق به دیدار رشدی نشده است. تور حفاظتی رشدی خیلی قوی است. آبروی سیاسی اروپا در گرو امنیت رشدی است و به همین دلیل شدیدترین تدابیر را در نظر گرفته اند.

**********

ج.الف :

با تجربه ای که من دارم رشدی تا آخر عمر، آب خوش از گلویش پایین نخواهد رفت.

**********

دکتر رضا داوری:

سلمان رشدی با فتوای امام اعدام شد و اینکه این روزها به دریوزگی افتاده، سلمان رشدی نیست، کالبد متعفن یک انسان پست است که روحش را به شیطان فروخته است، اما این ابراهیم شهید ما امروز زنده است و تا ابد هم زنده خواهد بود و تمام آزادگان جهان هم از محضرش مستفیض می شوند.

**********

از یادداشت های شهید ابراهیم عطایی:

«قطعنامه که پذیرفته شد و آتش بس که اعلام شد، من یک باره به خودم آمدم، دیدم سفره را برچیده اند و نصیب من از روزی شهادت، فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسیدم که ابراهیم! آیا حقیقتاَ درجستجوی شهادت بوده ای؟ دیدم که نه. باز از خودم پرسیدم: ابراهیم! اکنون چه؟ آیا آماده دیدار حق هستی؟ و باز پاسخ درونی ام حاصلی جز حسرت و اندوه نداشت. دیدم که با تمام وجود به این قفس خاکی چسبیده ام و بال و پر پروازم نیست. تعارف با خودم را کنار گذاشتم. دیدم که در این مدت، از شهادت فقط دم می زده ام؛ اما بارها آن را رد کرده ام. دیدم شهادت هدیه ای است از طرف خدا که ابتدا باید بپذیری، بعد به آن برسی و بدا به حال من! من در جام زهری که امام نوشید، آب حیات یافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.»

**********

برادر شهید (اسماعیل عطایی):

بعد از مرصاد من احساس کردم که ابراهیم به یک بلوغ جدیدی رسیده است. حرف هایش بوی امام می داد. بوی شهیدان را می داد، به قول شما مطبوعاتی ها، بوی باروت می داد. یک طوری از دوستان شهیدش حرف می زد که انگار در حضور آنها است و من الآن بعضی وقت ها که فکرش را می کنم، می گویم که نکند واقعاَ روح آنها را می دید؟ و الآن این باور به من و مادرم سرایت کرده است و من هر وقت زیارت شهدا را می خوانم، قبل از همه صدای ابراهیم را می شنوم که به سلامم جواب می دهد.

**********

دکتر رضا داوری:

ابراهیم برای من یک اسوه است، یک اسطوره است که به حیات حقیقی رسیده است. زمان حیاتش همیشه برای من نمونه کامل یک انسان بود که توی این دنیا به هویت خودش رسیده بود. نمونه کامل کسی بود که خودش را خوب شناخته بود، مردمش را خوب شناخته بود، امامش را خوب شناخته بود، خدایش را خوب شناخته بود، دینش را و راهش را خوب شناخته بود و بالاخره هم رفت و رسید و پیروز شد یعنی شهید شد.

**********

فرازی از وصیتنامه شهید:

شیرینی و لذات زندگی در آن است که مرد در انتظار مرگ ننشیند، بلکه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بکشد. شیرینی زندگی در آنجاست که حلاوت مرگ را دریابی و اینچنین است که قاسم بن الحسن (علیهما السلام) از مرگ تعبیر «احلی من العسل» دارد. شرافت و کرامت آدمی از زندگی و مرگش رقم می خورد و من همواره از خدای لایزال خواسته ام که چگونه زیستن و چگونه مردن هر دو را، او به من بیاموزد …

**********

یادداشت مقام معظم رهبری در حاشیه قرآن اهدایی به خانواده شهید:

بسمه تعالی

خداوند این شهید عزیز ما را که تا دنیا باقی است به عنوان سند زنده و جاوبد دلاوری و خداجویی این مردم بر پیشانی تاریخ خواهد درخشید، با شهدای کربلا و ائمه هدی- علیهم صلوات الله اجمعین- محشور بفرماید.

**********



متأسفانه دولت انگلستان از تحویل پیکر پاک شهید عطایی به جمهوری اسلامی خودداری کرد.




»منابع و مآخذ:



www.didban.mihanblog.com
www.sharifnews.com
www.hawzah.net
http://en.wikipedia.org/wiki/Salman_Rushdie
http://www.iranchamber.com/podium/history/040702_tale_of_book_iran.php
http://fa.wikipedia.org