کور شدم؛ چه شد که مردمک بزرگ شد؟
سهشنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۷
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!!
هر چی بدبختی و بیچارگی هست, صاف میاد در خونه ما پارک می کنه!
این مردمک چرا اینجوری شده؟ چی نوشته تو این مانیتور؟
بله, اینها همه حرف هایی بود که بعد از ریختن اون قطره های کذایی, تو ذهنم بارها و بارها بالا و پایین می پریدن, عجله نکنید چون همه چیز رو براتون میگم.
قضیه از اینجا شروع شد که ما بخاطر اینکه پدر گرامی نفرماید که حرف بنده رو زمین انداختی, رفتیم معاینه کمیسیون پزشکی. از خدا پنهون نیست, از شما چه پنهون, بنده مهلت شش ماهه فراقت از تحصیلم تمام شده بود, رفتم دفترچه آماده به خدمت گرفتم, پدر گرامی هم امر فرمودند که چشم کورت رو ببر نشون بده, حداقل معاف از رزم باش!! بنده به رقم اینکه می دونستم تفاوتی بین سرباز معاف از رزم و سرباز معمولی نیست(در یه سطحی) و اصلا این برچسب بیشتر موجبات اذیت بنده رو فراهم می کنه, ولی باز رفتم و سخن بزرگان رو به پشت گوش نیانداختم, چرا که فردا پس فردا ممکن بود آتو بشه و مثل پتک تو سر خودم بخوره.
چشمتون روز بد نبینه, صبح ساعت 7:30 رفتم بیمارستان علوی, همه منتظر بودن!! یه آقایی از اتاق درمانگاه تخصصی چشم در اومد و یکی یکی صدامون کرد و نفری یه شماره داد و به هر دو تا چشممون قطره ریخت! دقیقا 3 بار عمل ریختن قطره در چشمان ما بی نوایان تکرار شد( یعنی 4 بار قطره ریختن). ساعت 10:30 بود که جلسه کمیسیون با حضور 3 دکتر کار درست تشکیل شد و در عرض 10 دقیقه حدود 12 نفر انترن(Intern) رفتن تو اطاق کمیسیون(مخلوط بودن). حدود 5 دقیقه بعد از رو شماره صدامون کردن و با چند تا دستگاه چشم و چارمون رو نگاه کرن, البته وقتی پشت دستگاه نشستم متوجه شدم که باید سنگینی نگاه 13 جفت چشم(26 تک چشم) رو تحمل کنم, تازه یکیش می خواست شخصا مورد من رو بررسی کنه که با کمی تغییر حالت چهره تونستم حالیش کنم که بشینه سر جاش.
همه اینها رو گفتم ولی به اصل کاری هنوز نرسیدم, مردمک چشم من شده بود دروازه, فکر کنم 4 یا 5 برابر اندازه طبیعی بود, هیچ چیز رو درست و حسابی نمی دیدم, دنیا دور سرم می چرخید, حتی نوشته های صفحه نمایش تلفن همراهم رو نمی تونستم بخونم!! دیدم که اینجوری نمیشه, مثل اینکه راستی راستی کور شدیم رفت پی کارش! زنگ زدم به بیمارستان, یکی از اونور گوشی رو برداشت و بعد وصل کرد به درمانگاه چشم, بعد یکی دیگه گفت:«بله» , بنده گفتم:«سلام» و ............ نتیجه این شد که دکتر مربوطه فرمودند به مدت 4 روز بینایی بنده مختل خواهد بود و باید تحمل کنم. اینجا بود که فریاد زدم و گفتم:«ای خدا, آخه من چه گناهی کرده بودم که این مصیبت رو تو دفتر خاطراتم باید بنویسم» , باور کنید که خیلی سخته آدم چشم داشته باشه و 4 روز نتونه ببینه, دنیا داشت دور سرم می چرخید, اما تو هر چرخی که دور سرم می گشت یه چیزی رو زیر زبون می گفتم:«خدایا, بخاطر تمام نعمت هایی که به من دادی تو رو شکر می کنم, خودت از روی کرم و بخشش از سر تقصیراتم بگذر و کلام سستم رو به پای جهالتم بگذار .......... »

0 نظرات:
Do you have any idea? Click here and post a Comment